تبليغاتX
عاشـقانه هـاي شـهـاب

به نـام او

 

هـمـو کـه بـه زبـان دل در گرویش داریم امــّـا .......

 

 

سـلام

 

 

تــــولــــد

 

 

سـه شنبه  روز تــولـد م بود

 

3/2/1359

 

      تـــا

 

3/2/1387

 

جای خیلی ها خالی بود

 

آخـه تــو زندگـیم فقط دوبار برام جشن تـولـد گـرفتن

 

منظورم از جشن تـولـد جشن غیر خانوادگی هستش .

 

خوب بهر حال این یکی هم  مثل  سالهای پیش بود

 

چن تا کادو از جمله

 

یه حـافـظ نفیس

 

و یه دیوان شاه نعمت ا... ولی

 

و یه تی شرت قشنگ

 

          

        

 

جای خیلی ها خالی بـــود

 

. .

 

پ . ن :

 

عکس : پارک جمشیدیه چند سال پیش

 

.  .  .  .  . .

 

 

+ دلنوشته های شـهـاب در جمعه 6 اردیبهشت1387حدودن ساعت 20:31 |

 

به نام او که فقط خودش اندازه دوری ما از خودش را می داند

 

 

 

چند گل سرخ

 

 

به جای سلام

 

 

 

دستم سرد شده است

 

به نوشتن نمی رود

 

به خودنویس هدیه پدر نگاه می کنم

 

دلم در آتش اشتیاق نوشتن پر پر می زند

 

و

 

نوشته ها نمی آیند

 

روی زبانم کلمات ماسیده اند

 

کریس می خواند :

 

Moon light And Vodka

……..

 

…...

 

Take s me too any where

 

….

 

      

 

حالا تا هیچ کجا رفته ام و برگشتنم را به تاخیر می اندازم

 

می خواهم بنویسم می خواهم خودم را در کلمات فریاد بزنم

 

امـّـا

 

نمی شود

 

نمی توانم

 

چه بگویم

 

یا بهتر است بگویم :

 

از که بگویم ؟!

 

دیروز صبح حدود ساعت 7 بود که برگشتم

 

( همچین می گم برگشتم انگار کجا رفته بودم )

 

داشتم سرت را مثل همیشه از هجا های بی معنی خودم

 

که اسمشان را حرف گذاشته ایم پر می کردم

 

کجا بودم

 

آهـان

 

داشتم از مردمانی می سرودم که

 

نمی شناسمشان

 

یعنی ندیده ام شان

 

می دونی من هم به لذت سردرد و سردرگمی

 

مبتلا شده ام .

 

شجریان  فریاد میزند :

 

پـُر کن پیاله را کین

آب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمی برد

 

این جامها که در پی هم می شود تهی

 دریای آتش است که ریزم به کام خویش

 

گرداب می رباید و خوابم نمی برد

 

آری چنین است وضع من

 

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد .

 

می خواستم از درد و رنج ننویسم

 

امـّـا

 

همه زندگی من با این درد و رنج اجین شده

 

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

 

آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

 

. . . .  . . .  .

 

یه مدتی شاید زیاد شایدم اگر خدا خواست

 

یه مدت کوتاه دیگه وقتی برای بروز کردن وبلاگ ندارم

 

می دونی بالاخره درست شد.

 

خدا خواست تونستم بالاخره مزرعه خودم رو راه اندازی کنم .

 

کوچیکه ، ولی ،

 

 

مـال خـودمه

 

 

این خودش یه دنیاست برای من .

 

یه تیکه زمین 6000 متری که توش یه استخر زدم

 

حدودا 5000 متر برای پرورش ماهی  و

 

یه تیکه باغ که تو اون 1000 متر باغی مونده دارم می سازمش

 

یه خونه کوچولوی دواتاقه یکیش برای من

 

و

 

 یکیش برای .....

 

برای کس خاصی نیست احتمالن می کنمش اتاق کار .

 

خوب اینم یه نوعی از سرنوشته دیگه کاریش نمیشه کرد .

 

می خواستم اون اتاق کوچولو مال تو باشه .

 

امـّـا

 

تو کوچیکی اتاق رو بهونه کردی و دل کوچیک منو

 

به ارزوهای بزرگت فروختی .

 

امید وارم که بهشون برسی !

 

نمی تونم صمیمانه و از ته دل بگم که :

 

عزیزم اتاق رو برات خالی نگه می دارم

 

امـّـا

 

اگر اومدی یه روز و یه اتاق برات بس بود !

 

سعی می کنم خیلی زود خالیش کنم .

 

هر چند که خودتم می دونی من چیزی ندارم که بتونم

 

جای خالی تو رو باهاش پر کنم .

 

خوش بحال تو که ایتقدر آسون می تونی از خیابون رد بشی !

 

و مـن

 

هنوز نمی دونم کجای خیابونم و کدوم وری باید برم !!!؟؟؟؟؟

 

کاش یکی بود که باور می کرد من با اینکه چشم دارم ،

 

کورم ، و باید دستم رو بگیرن و از خیابون ردم کنن،

 

امـّـا

 

هم من و هم تو می دونیم که ،

 

من مغرور تر از اونم که این رو از کسی بخوام

 

یا

 

دستم رو به این آسونی به کسی بدم تا کمکم کنه .

 

کاش کمی می شد زندگی رو آسون گرفت .

 

یا من بلد بودم آسون تر و راحت تر زندگی کنم .

 

. . . .  .  .  .

 

پ . ن :

 

1- بهاریه اگر ننوشتم دلیلش اینه که حواسم نبود

 

و بهار بی خبر اومد و بی صدا داره رد می شه .

 

2-  از همه اونهایی که منو تحمل می کنم متشکرم .

+ دلنوشته های شـهـاب در چهارشنبه 14 فروردین1387حدودن ساعت 2:47 |