سلام
اينا رو واسه دلم نوشتم:
بارها با خود زمزمه كرده ام اين روزها را در دوردست خيالم
اين روزها كه مي گزرد هر روز بيشتر احساس مي كنم خسته ام
آزادي مفهومي شيرين است
وبا هيچ كلام معني نميشود
آزادي عين افتخار است ونه ديگر
انانكه در جستجوي افتخار بوده اند
آن را يافته اند،مطمئن نيستم زيرا
افتخار به شكل مدالهاي رنگارنگ در گنجه ها مخفي است اما
قهرمانان هميشه در سينه ها زندگي مي كنند نه مثل مداله بر سينه ها
ميوه ها رسيده در اوج كمال مي افتند
وبرگها خزان زده در اوج زوال
برگ باشيم يا ميوه؟
پلنگها بر قله ها در تنهائي وباعظمت مي ميرند و
گربه هاي ولگرد در زير پلها وكنج خرابه ها در اوج ذلت
گربه باشيم يا پلنگ ؟
عقابها، آزاد در گذر از سرزمين هاي زيبا
در زير بال عفريت مرگ مي ميرند
مرغهاي خانگي اما مظلومانه در كنج مطبخها بي صدا
وبي تجربه سفر وداشتن لذت كشته مي شوند
عقاب باشيم يا مرغ خانگي؟
بوفالوها در كنار هم سفر مي كنند عشق مي ورزند و
از خودشان در برابر خطر ها دفاع مي كنند
گاوها اما،در اوج ذلت در مسلخهاي زير زميني
زير چاقوي قصابها ناكام از حق آزادي كشته مي شوند
گاو باشيم يا بوفـالو؟
من اما نميدانيم كدامين راه را بر گزينم
بر كوره راههاي زندگي جاده هاي بسياريست
فقط بايد رفتن را آموخت
و در رفتن بايد معرفت پيدا كرد
در راه بايد به پرندگان اقتدا كرد ونماز بر برگهاي خشك كه
داوطلبانه پيشمرگ درختها شده اند خواند
روزه همانا آموختن گرسنگي از پرنده ماده اي است كه
گرسنه غذا در گلو به فكر سير كردن نوزاد است
آيا اين عين ايمان نيست
هدف نهائي بشريت چيست
خوردن
گشتن
گشني كردن
ويا
رسيدن به كمال
انهم براي موجودي از جنس زوال
و چه چيز است كه مي ماند
عـــــشق
آري عشق
اما كور است
همچون سرنوشت اما
هيچ راه گريزي ازآن نيست
چگونه وقتي قدرت تشخيص خوب وبد را از ما مي گيرد
خود اينسان ساده مارا مي يابد
همچون بچه پنگوئني مادرش را در بين ميليونها ماده پنگوئن
اما خداوندا من با چشم،من با گوش ،من با منطق
راه خود را گم كردم
چگونه است من چگونه بايد راه يابم
به جبروت از ،ناسوت
((الـــهـي))
قلبي بده تاباآن بتوانم محبتهاي ديگران را جبران كنم
ومهري بده كه با آن همه را بتوانم دوست بدارم
وايماني بده كه باآن همه مشكلات را پشت سر بگذارم
واعتقادي بده كه با آن بتوانم
در برابر تمام وسوسه هاي زمين مقاومت كنم.
اي خداي مهربانم چگونه بترسم از مشكلات
هنگامي كه مي دانم همچون توئي هر لحظه مراقب منست
وچرا احساس تنهائي كنم هنگامي كه زندگي را
بعلت وجودوهمراهي تو دوست دارم
وميدانم
در خلوت ترين و خالي ترين
دقايق زندگيم كه من حق بندگي را بجا نيا ورده ام
تو بي هيچ چشمداشتي همراه ومراقب من هستي
وخواهي بود.
اگر توئي نبودي مني هرگز نبود پس
مراقــبم باش كه بي تو
تـنهاتـرينم
شـــــهــــاب
+ دلنوشته های شـهـاب در جمعه 28 بهمن1384حدودن ساعت
23:49 |

