تبليغاتX
عاشـقانه هـاي شـهـاب

 آرزو هایی که مستجاب نشد

 

از خدا خواستم غرورم را بگیرد و خدا گفت نه :

باز گرفتن غرور کار من نیست.بلکه تویی که باید ان را ترک کنی

 

از خدا خواستم که کودکان معلول را شفا دهد

و خدا گفت نه :

روح کامل است و جسم زود گذر

 

از خدا خواستم به من شکیبایی عطا کند

و خدا گفت نه :

شکیبایی حاصل رنج است و به کسی عطا نمی شود . آن را باید به دست آورد

 

از خدا خواستم به من سعادت بخشد

و خدا گفت نه :

تبرک می کنم اما کسب سعادت کار شماست

 

از خدا خواستم روح مرا تعالی بخشد

و خدا گفت نه :

 

خود باید متعالی شوی اما تو را یاری می دهم تا به ثمر بنشینی

 

از خدا خواستم مرا کمک کند

تا

دیگران را به همان اندازه که او مرا دوست دارد

دوست بدارم

                 هان ! بالاخره قضیه را یافتی

 

از او نیرو خواستم مشکلات را جلوی پایم گذاشت

تا قوی تر شوم

 

از او حکمت خواستم مسائل بسیاری به من داد

تا انها را حل کنم.

 

از او شهامت خواستم خطر را در مقابلم قرار داد

 تا از آن بجهم!!!؟

 

از او عشق خواستم انسان های دردمند را سر راهم قرار داد تا به آنها کمک کنم

 

از او کمک خواستم به من فرصت داد.

 

هیچ یک از خواسته هائی كه داشتم دریافت نکردم

اما به انچه نیاز داشتم رسیدم

                   ( دعای من مستجاب شده بود )

+ دلنوشته های شـهـاب در چهارشنبه 30 فروردین1385حدودن ساعت 23:58 |
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

تــــو لــــد  رسول اکرم

        حضرت مــــحــــمــــد «ص»

را بــه هـــمــه مسلما نان

و مـوحدین جهان

     تبریک می گویم

+ دلنوشته های شـهـاب در یکشنبه 27 فروردین1385حدودن ساعت 1:45 |
دورويي هميشه باقي خواهد ماند ،

حتي اگر ناخن هايش را به زيبايي هر چه تمام تر بيارايد .


خيانت هر گز تغيير نخواهد کرد ،

حتي اگر نوازشي پر احساس و لطيف باشد .

دروغ به راستي مبدل نخواهد شد ،

حتي اگر لباسهاي حرير بر تنش کنيد

و در قصرهاي با شکوه پناهش دهيد .


طمع به قناعت ، و جنايت به عفت تغيير نخواهد کرد .


بنده ي علم و آداب و سنن شدن ، همان بندگي خواهد بود ،

حتي اگر چهره اش را بيارايي و صدايش خوش الحان شود .


بندگي ، همان بندگي ست در هر شکل و ظاهري ،

حتي اگر بر خود نام آزادي نهد .
+ دلنوشته های شـهـاب در چهارشنبه 23 فروردین1385حدودن ساعت 23:27 |
مي خوام يه قصري بسازم

مي خوام يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه
من باشم و تو باشي يك شب مهتابي باشه

مي خوام يه كاري بكنم شايد بگي دوسم داري
مي خوام يه حرفي بزنم كه ديگه تنهام نذاري


مي خوام برات از آسمون ياساي خوشبو بچينم
مي خوام شبا عكس تو رو تو خواب گل ها ببينم


مي خوام كه جادوت بكنم هميشه پيشم بموني
از تو كتاب زندگيم يه حرف رنگي بخوني


امشب مي خوام براي تو يه فال حافظ بگيرم
اگر كه خوب در نيومد به احترامت بميرم


امشب مي خوام تا خود صبح فقط برات دعا كنم
براي خوشبخت شدنت خدا خدا خدا كنم


امشب مي خوام رو آسمون عكس چشات رو بكشم
اگه نگاهم نكني ناز نگاتو بكشم


مي خوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه


يه وقتي كه من نبودم بي خبر از اينجا نري
بدون يه خداحافظي پر نزني تنها نري


يه موقعي فكر نكني دلم واست تنگ نميشه
فكر نكني اگه بري زندگي كمرنگ نميشه


اگه بري شبا چشام يه لحظه هم خواب ندارن
آسموناي آرزو يه قطره مهتاب ندارن


راستي دلت ميآد بري بدون من بري سفر
بعدش فراموشم كني برات بشم يه رهگذر


اصلا بگو كه دوست داري اينجور دوست داشته باشم
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا كاشته باشم

حتي اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره تو يادم مي آد وقتي كه بارون مي زنه


اي كاش منم تو آسمون يه مرغ دريايي بودم
شايد دوسم داشتي اگه آهوي صحرايي بودم


اي كاش بدوني چشمات و به صد تا دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو رو به صد تا دريا نمي دم


به آرزوهام مي رسم اگر كه تو پيشم باشي
اونوقت خوشبخت ميشم مثل فرشته ها تو نقاشي


تا وقتي اينجا بموني بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن كه كني مرگ گلهاي مريمه


نگام كن و برام بگو بگو مي ري يا مي موني
بگو دوسم د اري يا نه مرگ گلهاي شمعدوني


نامه داره تموم ميشه مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون عاشقي و بي انتها
+ دلنوشته های شـهـاب در شنبه 19 فروردین1385حدودن ساعت 1:14 |
بسم الله الرحمن الرحيم

سلام

بارها گفته ام وبار دگر مي گويم
كه من اين ره نه بخود مي پويم
دلمن بهر رسيدن بي تاب
سر من بهر رسيدن پر شور

آخر راه كجاست
چه كسي مي داند
ملكوت اعلاء
شايدم عرش خدا
يا كه در اوج حضيض ذلت
من نمي دانم
اما مي دانم
بايد رفت
وبايد به رسيدن مومن ماند
وبايد عاشق ماند
عاشقي تنها راه وتنها دليل محكم
عشق تنها راهنماي قابل
عشق عين اميدست
عشق عين حياتست
عشق عين زنده بودن
و
« عـــشـــــق » عين عـشـق است.

به همين سادگي
به همين شـيـوائـي

در سرم شـورسـت
در سرم شيدائيست
در سرم فكر رسيدن
ودردلم ايمانيست كه مرا مي رساند حتمن
كاش باور بكنيم
كه بنفشه تنها راه ممكن به تفسير حياتست
ومريم زيباست
لاله ها بحر چه سر خم كردند
يا اقاقي چرا بر در هر باغي همچنان استاده
اين همان حكمت بودن ماست
ودليلي به رسيدن در نزديكي

رفتن اما آغاز شده
كوله باري ببنديم و بيفتيم بـراه

وقت تنگست
بايد كه شتافت
بايد كه شتافت
بايد راه افتاد
+ دلنوشته های شـهـاب در سه شنبه 15 فروردین1385حدودن ساعت 6:0 |

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام

اگر از ترس وبلا وآزمون « عـشـق » ،
تنها طالب آرامش ولذتهاي « عـشـق » باشيد ،
خوشـتر آنكه عرياني خود بپوشانيد
واز دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد ،
به دنيائي كه از گردش فصلها در آن خبري نيست ،
فصلهاي آن يكسره پائيز است و
شما مي خنديد اما نه از ته قلب ،
مي گرييد نه از روي درد ،
تمامي خنده هايتان را بر لب نمي آوريد ،
تمامي اشكها يتان را فرو نمي ريزيد .
پس هميشه غـمي نهان در سينه داريد .
وشادي هايتان مجال ابراز پيدا نمي كنند .

« عـشـق » هديه اي نمي دهد ،مگر از گـوهـر ذات خويش.

« عـشـق » هديه اي نمي پذيرد مگر از گـوهـر ذات خويش.

« عـشـق » نه مالك است ونه مملوك،
زيرا « عـشـق » براي « عـشـق » كـافـي است .

وقتي كه عـاشق مي شويد مگوئيد «خداوند در قـلب من است »،

بلكه بگوئيد « من در قـلب خداوند جاي دارم» .

وگمـان نكنيد كه زمام « عـشـق » در دست شماست ،
بلكه اين « عـشـق » است كه اگر شمارا شايسته ببيند ،
حركت شمارا هـدايـت مي كند.

طبيب عشق مسيحا دميست مشـفق وليك
چـو در تـو درد نه بـيند كــرا دوا بـكـند

«دين من « عـشـق » است ومركب « عـشـق » مرا به هر كجا
كه بخواهد سوق دهد » « محي الدين عربي»

وبدانيم كه « عـشـق » يك هديه است ،
از جانب پروردگار عالم .

عاشق باشيد
سربلند بمانيد

شهاب
+ دلنوشته های شـهـاب در چهارشنبه 9 فروردین1385حدودن ساعت 9:14 |

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام

رودها در جاري بودن
وعلفها در سبز شدن معني پيدا مي كنند

كوهها با قله هايشان
ودرياها با موجهاي شان زندگي پيدا مي كنند

وانسانـها
همه انسانها با« عـشـق »زندگي پيدا مي كنند

خـدايـا
بر من رحم كن

باشد كه خانه اي نداشته باشم
باشد كه لباس فاخري نداشته باشم .
باشد كه دست نداشته باشم
باشد كه پا نداشته باشم
امـا نـبـاشد كه
« عـشـق »
نداشته باشم
هرگز نباشد

هرگز

آمين

(( برگرفته از «مقدمه وخداوند عشق را آفـريد »))

آري خداوندا از من بگير منيتم را
وبر من ببخش « عـشـق » را

كه من

بي « عـشـق » در هيچ كجاي دنيا
مسكني وماوائي ندارم
پس
« عـشـق » از من مگير

هرگز
هرگز

شهاب
+ دلنوشته های شـهـاب در سه شنبه 1 فروردین1385حدودن ساعت 0:1 |