تبليغاتX
عاشـقانه هـاي شـهـاب

بسم الله الخیر الاسماء

 

سـلام

 

ودیگر بار رساله ای سراسر عـشـق

 

امــٌا اگر عاشقید وآرزوئی می جوئـید،

 

آرزو کنید 

ذوب شوید وهمچون جویباری باشید

که با شتاب می رود وبرای شـب ،

آواز می خواند.

 

آرزو کنید

 که رنج بیش از حد مهربان بودن را،

تجـربـه کنید.

 

آرزو کنیید

که زخم خورده فـهـم خود از عشق باشید.

و

خــون شما به رغبت وشـادی بــر،

خــــاک ریزد.

 

آرزو کنید

 سپیده دم بر خیزید و بالهای قلبتان را بگشائید.

 

و

 

سپاس گوئید کـه،یک روز دیگر از حیـات عشـق

به شما عطا شده است .

 

آرزوکنید

که شب هنگام با دلی حق شناس وپر سپاس

به خانه باز آئید

و

به خواب روید،

 

درحالی که دعائی دردل دارید برای معشوق

و

سرودی برلب در

ستایش او

 

+ دلنوشته های شـهـاب در جمعه 29 اردیبهشت1385حدودن ساعت 22:1 |

 

بسم الله الخیر الاسماء        

سلام

 

اینائیکه می نویسوم صرفاً  واگویـه های دلمه

 

دوباره فردا یکی تو کامنتا ننویسه حالت بده چرا

 

نه بخدا

 

حالم خوبه

 

فقط می خوام در دلم رو یکم واز کنم همه توش رو ببینند

 

 

شب ،غروب ،جاده ،بهشت زهرا ،راه دانشگاه ،مسیر منزل یار

عشق،سرمستی ،غرور ،نگرانی ،شـیوا،اعتراف ،ضعف ،عشق

لیلی،فرهاد، خسرو،شیرین ،وفا ،عهد شکنی ،بیستون، شهرت،

اعتماد و          

 

 تب دوری از بهشت

 

ودرامتداد آفتاب نقره تاب عالم افروز عشق

نگاههای منتظرچگونه چشم چران لحظه های تردیدند

 

 

 

من ،ما ،پول ،چک ،کار،دوست ،مسافر ،یاور همیشه مومن ،

شهرت ،سرمایه،پایان خدمت،ویزا ،رفتن ،موندن ،مالزی

 

وطنم همیشه قلب یارم  ،  وطنی بجزچشمای دلدارندارم

 

من ،تو،خوشبختی،زهره،آلاله های وحشی،شمال دریاکنار،

گرمای تبدار حُرم حضورت،تعلق،آینده ،مادرم ،

آسم ،سرفه،زندگی،تلاش 

  حـبـوط 

و.....

 

کاش دردهکده عشق فراوانی بود

 

 

برای آبی دریای بیکران حضور

برای تو یگانه معشوقم

خدای تنهایم

 

وباز بنده پرمدعای خودت

تکیده بر درگاه تو نشسته

مخواه پژمردگی مجدد اورا

 

شــهــاب

+ دلنوشته های شـهـاب در دوشنبه 25 اردیبهشت1385حدودن ساعت 21:58 |

نـــــــامـــــه به بـهـتریــن دوســـت

 

بِسمِ اللهِ الخَیرِ الاَسماءِ

سَلام

 

بارها شده است که در تنهائیمان

دست دراز می کنیم بسویش

 

بی هیچ واهمه وخجالتی

وحتی از اطرافیان نیز ابائی نخواهیم داشت

 

آری عظمت آن یگانه بقـدریست که هرگز با داشتنش

به معنی

تام وتمام

 

احساس ناراحتی وتنهائی نخواهی کرد

 

خــدای مهربانم

اِی یــگانـه دوست

 

اِیـکه تمام زندگیم را تو به من هدیه کردی

 و

تــو نـیـز، بــاز خـواهـی ستـانـد

 

هزار بار به درگاهت آمدم

 

آرزو مند     شاکی    شاکر

 

خوشحال     غمگین  ، امید وار

 

یــا

 

نـا امـیـد

 

امـــــــّــــا

 

این بار نه برای خویش

 

که برای

 دخترکـانـی از جنس انتظار

 

دخترکـانـی از جنس فریب خوردن

از چشمهای مـظـلـوم نـــمـــا

 

آری

 

بنده روسیاهی بیش نیستم

 

مـی دانـی و مـی دانـم

 

که در این حــدّ نـیـستـم

 

امــــــــــّـا

 

خدایــــــــــا

 

دست خـالیـم بر مـگردان

که آبــــــــروی نداشته گرو گذاشته ام

 

  اَلـلهُمَ مَجعَل عَواقِبَ امُورَنــا ً خِــــیــــرا ً

 

ای یگانه معبود

 

یا اینان را از امتحانت معاف دار

 

و

 

یا قدرت ده

بکشند بار سنگین سربلند بـرون آمـدن

 

از

 

امـتـحـانـاتـت را

 

  آمــــــیــــن

 

+ دلنوشته های شـهـاب در جمعه 22 اردیبهشت1385حدودن ساعت 1:40 |

 

غروب پر غم احساسهای شیرینم

 

سالهاست دلم به هوای غریبه ای که نمی شناسمش پر می زند

 

اما هر روز گلایه های من بیشتر میشود

 

و دیدار نا میسر می نماید

 

آیـا ممکنست او را ببینم

 

آیـا این کشش درونی نوعی اعتیاد به انتظارست

 

آیـا من از دیوانگانی هستم که

 پرندگان را دردستان خویش می کشند

بی هیچ ترحمی

 

         و

 

در فصل کوچ همیشه اشک غم دوری دارند وامیـد بازگشت

 

ایا من از بی منطقانیم که می پندارند

 تمامی دنیا برای  تکریم ایشان خلق گشته

 

نه می دانم دیوانه نیستم

 

اگر بودم دیگران پی می بردند

 

اگر می خواستم دیوانگی کنم

 

اکنون به جنون نمی نوشتم

 

اما

 

اما

 

هوای گریه دارم

 

ترسی درونی بغضی سر خورده

 

گفتنیها کم نیست من وتو کم گفتیم

دیدنیها کم نیست من وتو کم دیدیم

 

اه از این روزهای بد

 

اه چرا دلم گرفته وچرا احساس پریشانی دارم

 

کاش میشد که اقاقیها از روز ازل پر بزنند وبیایند

 

بنشینند کنارم که دمی بیش نخواهم که بمانم در این دیر بلا

 

من از این قوم چه دیدم که کسی یاد ندارد لطفش

 

وکسی نیز ندیدست که افسوس خورد بر ستم وجور زمان

 

اه افسوس چه تنها شده ایم

 

اه افسوس که من ،ماشده است

 

ولی کسی بیاد ندارد که کدامین گناه باعث

 

این عقوبت دردناک شدست

 

 

+ دلنوشته های شـهـاب در سه شنبه 19 اردیبهشت1385حدودن ساعت 5:8 |

بسم الله الخیر الاسماء

سلام

 

در پی نوشتن مطلب قبلی

 خیلی از دوستان نازنینم رو نگران کردم که

 عـذر می خوام

اما

اصل مطلب این بود که:

این نگرانی نه از بابت حادثه اتفاق افتاده بلکه

از این بود که مبادا

 من لایق این همه لطف خدای مهربونم نباشم

خوب دیگه مهم نیست

 

ليلي نام ديگر آزاديست

 

دنيا که شروع شد، زنجير نداشت.

خدا دنياي بي زنجير آفريد.

 

آدم بود که زنجير را ساخت.

 

شيطان کمکش کرد .

 

دل زنجير شد ،

عـشـق زنجير شد،

دنيا پر از زنجير شد ،

           و

آدم ها همه ديوانه زنجيري.

 

خدا دنياي بي زنجير مي خواست .

 

نام دنياي بي زنجيراما بــهشت است.

 

امتحان آدم همين جا بود .

 

دست هاي شيطان از زنجير پر بود .

 

خدا گفت :

زنجيرت را پاره کن .

شايد نام زنجير تو عـشـق است.

 

يک نفر زنجيرهايش را پاره کرد.

نامش را مجنون گذاشتند .

مجنون امانه ديوانه بودونه زنجيري.

 

اين نام را شيطان براو گذاشت.

 

شيطان آدم را در زنجير مي خواست.

 

 

ليلي ، مجنون را بي زنجير مي خواست.

 

 

ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد.

 

 

ليلي کمک کرد تا مجنون زنجير را پاره کند.

 

ليلي زنجير نبود

ليلي نميخواست زنجير باشد.

 

 

ليلي ماند ،

 

   زيرا ليلي نام ديگر آزادي است.

 

 

   عرفان نظر آهاري ، كتاب

((ليلي نام تمام دختران زمين است))

+ دلنوشته های شـهـاب در پنجشنبه 14 اردیبهشت1385حدودن ساعت 23:14 |

هزار بار گفته ام با دل شكيباي خويش


كه نيست سر جنگ مرا با دلبران كافر كيش


 


چگونه ميشوداز نگاههاي بي حيا گريخت در اين شهر


كه نيست از براي پنهان شدن دري و ديواري در پيش


 


آهاي آشناي غربت زده معماها


كنون كه  نشسته اي در كنار ما


بيا اندكي نزديك اين دل ريش


 


دلم گرفته است کجاست یار


کجاست یاری که نیست غماز چشم شوخ وسیهش


 


من از کرانه غربت رسیده ام به تو خـدا


کنون مخواه که باز هم شوم تـنـهـا


 


درون غربت شبهای بی روزن


که بود همدم من تنها امید دمیدن صبحی روشن


 


دلم چه بی قرار به پلکها فشار می آورد


که اشکهای فروخورده را فاش نکنند


 


خـدایـا تو خواستی وتنهائیم پرشد


فرشته گونه نگاهی ز عرش بر من نازل شد


 


ولی چرا دلم اینگونه خونین است


چگونه است نیاموخته ام لذت حضور


 


درون ذهن پوشالی خسته


هزار فکر گمراه تار بنشسته


 


ومن کرانه توان کرد آیا از این باور


که انکه کنون یار منست دل به من بسته؟


 


ندانم این غم تاریک غربت زده خاموش


ز فکر شوم کدامین نحس پیکر بر دلم نشسته


 


آه خدای من چگونه است که


احساس های شیرین را نمی کنم باور


 


خدا نخواه که من شوم تنها


که این خمار غربت دلم بخون دوباره نشسته


 


وعـشـق را کنار تیرک راه بند تازیـانه میزنند


روزگار غریبیست نـازنیـن


بـه انـدیشیدن