تبليغاتX
عاشـقانه هـاي شـهـاب

قدرت کلمات

 

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند .

 بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست .

شما به زودی خواهید مرد .

دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند

 و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .

اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که:

 

دست از تلاش بردارید ،

چون نمی توانید از گودال خارج شوید ،

 به زودی خواهید مرد

 

 بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد

و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد

اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .

 بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ،‌

اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد

 

 وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند :

 

مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟

 

معلوم شد که قورباغه ناشنواست ،

 

 در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

 

از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه

از نویسندگان ناشناس

 

 

گــاهی اوقــات خوبه کــــــــر بـاشی

 

یعنی

 

از سرزنشهای دیگران برداشتت

تـشــویـق باشه

+ دلنوشته های شـهـاب در سه شنبه 28 آذر1385حدودن ساعت 0:5 |

بسم اللّه المدبر القادر

 

ســلام

 

تــا حالا احساس کردین بهتون خیانت شده

 

یــا حقتون رو ازتون گرفتن

 

مــن نمی دونم احـسـا سـم درسته یــا نــه

 

امــّـا کسیکه ادعا مـی کـرد مـن تـمـا م زنـدگیشم

 

بـی هـیچ تـوضیحی تـرکم کـرد و امــروز بعد از یـکمـاه

 

بــهــم خـبـر دادن ......

 

ازدواج کــرده

 

نمـی دونـم گفـتن این حرفا ایـنجـا درسته یـا نــه امــّا

 

دیـگه هـیچ جـائی رو توی دنیا ندارم

 

ایـنجـا تنها جـائیه که میتونم حرفام رو بزنم

 

خوب قسمت منم شاید این بود

 

خدا اگــه میـون ایـن هـمـه آدم

بازم نوبت باختن من بود

           چرا عـاشـق شـدم مــــن

 

اونیکه عـاشقونه تموم هستیم رو بپاش

ریختم آتیش سوختن من بود

           چرا عـاشـق شـدم مــــن

 

دعــام کنید

خـیـلی سخته

 

وخدایا دیگر بار تو را شــکـــر

 

برای همه

  داده هایت از سر لـطـف

 

نداده هایت از سر حکمت

 

و گـرفته های از بهر امتحان

 

+ دلنوشته های شـهـاب در یکشنبه 19 آذر1385حدودن ساعت 18:40 |

دیوار مرگ

 

در انتظار طلوعی دوباره ام

 

اگر زبان نگاهی نیاز دل می گفت

درون خلوت شبها فغان نمی کردم .

 به شعر سست سرانجام درد و رنجم را

 برای خنده ی مردم ، بیان نمی کردم .

 

 چه شام ها که چو کابوس مرگ وحشتزای

گلوی زندگیم را فشرده ام در چنگ .

 ز بیم آنکه به دامان گلنگار حیات

ازین تلاش نشیند غبار تیره ننگ.

 

بهر دری که زدم دست یأس بازش کرد

 مگر به پهنه ی ما یکدر امید نبود .

 چنان زمانه برایم شکست می بارد

که معتقد شده ام بخت من سپید نبود !

 زبان لال چرا می گشایم از سر درد

 کسی ز سوز سخن های من نمی موید .

دریغ و درد که از تنگنای ظلمت شام

 لبی به ناله ی من پاسخی نمی گوید .

 

ازین پس ار بسرایم ترانه ی وحشت

بگوش بسته دیوار مرگ خواهم خواند .

ولیک تا نگشاید در رهایی را

در این دیار : - دیار شکنجه - خواهم ماند .

 

                        فرخ تمیم

 

در مورد عکس از یک وبلاگ گرفتم اما کدوم نمی دونم

 

امید که صاحبش ببخشتم

 

و

 

...

 

شهاب

 

+ دلنوشته های شـهـاب در جمعه 17 آذر1385حدودن ساعت 22:22 |

بسم اللـّه النور المصور

                 

سـلام

 

و

 

 

تبریک به مناسبت تــولــّد    آقـــا  امــام رضــا (ع)

 

هشتمین اخـتــر تـابنـاک آسـمـان امـامت و ولایــت

 

 

 

 

خوب من فقط یه چند بیت شعر ناقابل هست که

 

 تقدیم میکنم :

 

 

 

دوباره آمـده ام تـا دوبـاره در بـزنم

    کـبـوتـرانـه بـرایـن آستـانـه پـر بـزنـم

 

بـه نـا امیدی از این در بـر نـمـی گردم

   اگـر نخـوانیم دوبـاره بر کـوبه در بـزنـم

 

گـدایـم وبـه گـدائی بـر این در آمــده ام

  دلـم شـکـسـتـه و بـا دیــده تـــر آمــده ام

 

نسیم فیض وزیدن گـرفـت چـون خص وخـار

   ز شـوره زار بـه ایــن بـاغ مـعــطـّر آمــده ام 

 

اگـــر چــــه بــدم بــه طـعـم بــد مـــز ّه ام

  نــی ام غـمـیـن کـه بـه دریـای شــکــّـر آمــده ام

 

 

 

 

یـــــــــا غـــــــریـــــــب الــغـــربــــــا

 

     مـــن غـــریـبـــم بـــی کـسـم

 

     تــنــهـــای  تــنــهـــایــم

 

 

       دریـــــــــاب مـــا را

+ دلنوشته های شـهـاب در شنبه 11 آذر1385حدودن ساعت 23:26 |

اشک برفـی

 

دوستی داشتم

دوستش داشتم

ذهن او روشن بود

چشم هایش عمیق

و وجودش کمیاب

و تلاش می کرد هموار کند

راه سخت زندگی

با دلیل و منطق

دل او سخت چو سنگ

و خطا در نظرش

بی بخشش

دوست بودیم با هم

شعر می گفتم

می نمودم تشویق

فرصتی بود ما را

تا بسازیم از هم

مردمانی بهتر

کج خیال بود

بی وفایی کرد

زخم زد بر دل من

تازه است زخم هنوز

من ندارم کینه

از خدا خواهم روزی

از دل سنگش

چشمه اشکش

شود جاری

و درخت جانش را کند سیراب

شاید آن روز را امیدی باشد

بشود سبز و قشنگ

سبزتر از هر سبز

و کنون مانده برای من و او

کلماتی کوتاه

یادآور خاطره روز برفی

تا زمان مرگ فراموش نشود

تنها دو کلمه

 

اشک برفی

 

شاهین رضایی

-------------------

گـر کنی یـادم از غــم آزادم

ور نه چون کـاهی در کـف بادم

 

اللّهی آنـکه چراغ شبهای تـارش بـودم

مـبـاد بـی مـن در تـاریکی بنشیند

مـن اگر تـار وتـنـها شده ام عیبی نیست

 

آمــیــن

     

+ دلنوشته های شـهـاب در یکشنبه 5 آذر1385حدودن ساعت 1:9 |