تبليغاتX
عاشـقانه هـاي شـهـاب

 

بسم اللهّ الرعوف الرحیم

 

سـلام

 

نمی دونم از کجا شروع کنم

 

اما یه مطلب این پست فقط واگویه های اعتقادی منه

 

و شاید باورهای مذهبی سر درگم

 

یا شایدم

 

یه مکاشفه وکشف و شهود شخصی

 

پس اگر قسمت نظررات رو باز می ذارم

می خوام ببینم چند نفر مثل من فکرمی کنن

دنبال تائید یا تکذیب نیستم

 

خوب

 

یکسال گذشته البته تقریبن یکسال

 

از محرم سال گذشته منظورم

 

همون مهای که منم یکی از سیاه پوشهاش بودم

اما بایه تفاووت بارز

 

که هم سیاهپوش بودم هم سیاه رو وسیاه دل

 

هنوزم هستم

 

البته شایدم بیشتر

 

نمی دونم برای چی یا برای کی توی عزاداری  ها شرکت می کردم

 

گریه هام بیشتر برای خودم بود یا برای اهل بیت اون بزرگوار

 

امـّا

 

اینو می دونم یعنی فهمیدم که حسین (ع) نیاز به گریه کن نداره

 

نیاز به پیرو داره و دنباله رو که هدفش وراهش زنده بمونه

 

نه فقط اسمش و یادش

 

اونم که بعضی ها بدجوری به جای بالا بردن شخصیتش

 

ازش یه حماسه فـرا انسانی ساختن

 

هیچکس تا حالا از عشق حسین به بچه هاش

 

از خصوصیات رفتاریش با همسرش

از راه ورسم زندگیش

 

از منبع در آمدش و از دارئی های منقولش

 

از مال و منال داشته یا نداشتش

 

چیزی نگفته

 

همه تاریخ وشخصیت اون بزرگوار رو محدود یه روز یه ساعت

 

ویه صحنه غیر انسانی از جنون بشری کردیم

 

گودال قتلگاه ، خنجر آهنی سرد از کینه  

تل زینبیه ، سه ساله بودن ، شش ماهه داشتن

النگو ، گوشواره ، عطش ، سراب ، آب

 

اطاعت ، وطن فروشی و دین فروشی ، عشق ، استقامت

 

موندن  ، رفتن  ، وظیفه ،تـقـیه ، خانواده

 

و

 

 

عـــــــــشــــــــــق

 

و

 

....

+ دلنوشته های شـهـاب در شنبه 30 دی1385حدودن ساعت 1:0 |

دلم می سوزد

 برای ماهی که طول عمرش

 کمتر از عرض رودخانه است

 

ودلم می سوزد

 برا ی ماهی که عطش همیشگی است

 

و دلم می سوزد

برای گل یخ که بهار نادیده است هرگز

 

و دلم می سوزد

برای انسان که مانده است تنها در دنیای

پـُر هـیا هـو

 

و چه غریبست

آدمی در وادی اندیشه وچه ناشناخته است

 

امـروز 26/10/85

 

چند سال گذشته است نمی دانم

 

شمردن نمی دانم

می گویند

 

شـاه رفته

 

امــّا

....

+ دلنوشته های شـهـاب در سه شنبه 26 دی1385حدودن ساعت 19:48 |

بـــرف مـی آمـد

 

شب بود وتـیره

 

و

 

بــرف مـی آمـد

 

 

و مـن خســتــــه از فــر سودگی ها ی گذشتــه تصـمـیــم گــرفـتــــم

 

یک  عــــا شــقـــا نــــــه آرام  بنویسم

 

و چنین شـروع مـی شــود

 

خستگی های گذشته را بدور افکند

مــرد از گوشه اتـاق به آتش آرام خیره بود

آتش بـدون دود

 

و

 

در فـکـر گذشته بـود

نا گهان  در کتابی که در دستش بود خـواند

 

آنکس که مـی بخشـد  بـر دیـگـران

گنـاهــانشــان را

خــدای مـی بخشـد بـر او

بـی دریغ ،پـس تصمیم گـرفـت

ببخشد

 

 

 

و مـن نیـز مـی بخشم امشب همه چیز را

همچون بـرفـی که مـی پـوشـانــد همه چیز را

من نیز چشم مـی پوشم از گـذشته

به جلو خـواهـم رفت

 

اُمـیـدوار

و

مـُطمـئــن

 

بــاشــد کـه خــدای نـیـز یــاریــم کُــنــد

 

آمـیـــن

 

+ دلنوشته های شـهـاب در جمعه 22 دی1385حدودن ساعت 23:6 |

امروز روز  بزرگی بود برای همه

 

 نه برای همه !

 

شاید برای اونهائی که می تونستن عظمت عـلی رو درک کنن

 

شاید

 

شاید برای اون زن فاحشه ای که

 

وقتی شیخ صنعان رفت پیشش توبه کرد

 

نمی دونم شایدم داستان مال شیخ صنعان نبوده

 

 

من آدم خوشبختیم که می  تونم

 

ساعت 1 شب هوس مخدر کنم

 

آره این عادت یـه ارثیه فامیلیه

 

آخه منم از بخت بدم

 

یـه شازدم

 

شایدم

 

یـه خازده

 

نمی دونم امــا گاهی

 

قلـیـون بـد مـی چسبد به آدمی که تنهاست

 

می دونید تنـهـا یعنی چـه ؟

 

یعنی اینقدر بد بختی که حتی خودت هم خودت را درک نمی کنی

 

چه برسد به دیگران

 

امـّا

 

تنهائی یک چیزست و

 

بی کسی چیز دیگری

 

بیچاره امیر المومنین (ع)

 

مـی گـن بـا چاه دردل مـی کـرد

 

بـی چاره مـن کـه حتی چـاه هم ندارم

 

ایـنقـدر تـنـهـام کـه حتی خودمم از خـودم فـراریـم

 

گاهی دلــم بـرای خودم تـنـگ مـی شـه

 

خودم رو مـیـگـم

 

خود درونــیــم

 

اونــیــکــــه هـیـچ کــس دوستـش نـداره

 

آخه خـیـلــــی خــیـــلـــی ســــاده و بـــی دســـت وپــــاست

 

حتی تـــوانــائی دروغ گـفـتـــن رو نــداره

 

حتی تـــوانــائی سـر کـــار گــذاشتن دیــگــران رو هـــم نداره

 

 

 

یـــادت بخــیـــر سـهــراب

 

مــی گــفتی :

 

چــــــــه قـــــدر بــــرای خــوردن یــــک ســـــیــــب تنها شده ایم

 

راســـت مـــی گفـــتـــــی

 

مــــن تــــنــــهــــام

 

چــــــون هـــیــــچ وقــــت نتونستــم

 

مثــــل دیـــگران باشم

 

و بــا دیدن زمین خــوردن دیگران

 

بـخــنـــدم

 

و

 

...

 

 

ولـــش کــــن

 

مـــی دونــــم  حتــــی بعضی وقــــتهــــا اینقــــدر مزخـــرف مــی شم

 

که حــتـــــی خـــودم تــحـــــمــــّـل خـــودم رو نــدارم

 

کــــاش الان سال 25 هــجـــری بـــود

 

ومــــا

 

یــــا بــــا علی بودیم

 

یـــا در مقــا بــلش

 

حــد اقـــّـلــش

مــــی دیــدمــش

+ دلنوشته های شـهـاب در سه شنبه 19 دی1385حدودن ساعت 1:14 |

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم

 

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم

 

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

 

 

 

نيست از هيچ طرف راه برون شد زشبم

 

زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم

 

 

 

از ازل ايل وتبارم همه عاشق بودند

 

سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم

 

 

 

من کزين فاصله غارت شده ی چشم تو ام

 

چون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم

 

 

 

يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است

 

ميله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!

 

شادروان سید حسن حسینی

+ دلنوشته های شـهـاب در یکشنبه 17 دی1385حدودن ساعت 19:39 |

بسم الله ...

 

سلام

 

 

اون سه تا نقطه

 

اره همون سه تا نقطه بعد از بسم الله رو میگم

 

نمی دونم

 

نمی دونم خدا رو به کدوم یکی از اسمهاش قسم بدم

 

که کابوسهای زندگیم تموم بشه

 

این حرفهائی که می خوام بزنم خیلی خیلی شخصین

 

پس مطمئن باش هروقت عقـلم برگشت سر جاش پاکشون می کنم

 

 

شده تا بحال به این مطلب فکر کنی

 

 

عـشـق  و جـنـــون

 

LOVE & HATE

 

ببین چقدر شبیه همدیگرن

 

بینشون فقط یک واو فاصله هست

 

شایدم اون رو ما ادمها برای مرز بندی گذاشتیم

 

نمی دونم

 

فقط حاضرم خیلی از چیزهام رو بدم

 

تا یک شب

 

فقط یک شب راحت بخوابم

 

کاش مـی شد

دیگر خـواب از چشمانم رخت بر بسته

 

و کابوس کایبوسهای هر شبه اند پی در پی

 

خدایا

 

چرا وقتی از کسی امتحان می گیری اینقدر سختست

 

من شاگرد تنبل کلاس عشقم

 

پس کجاست رحم وشفقتت

 

قبولی نمی خواهم

معافم کن

همین

+ دلنوشته های شـهـاب در شنبه 16 دی1385حدودن ساعت 1:30 |

 

غروب پر غم احساسهای شیرینم

 

سالهاست دلم به هوای غریبه ای که نمی شناسمش پر می زند

 

اما هر روز گلایه های من بیشتر میشود

 

و دیدار نا میسر می نماید

 

آیـا ممکنست او را ببینم

 

آیـا این کشش درونی نوعی اعتیاد به انتظارست

 

آیـا من از دیوانگانی هستم که

 پرندگان را دردستان خویش می کشند

بی هیچ ترحمی

 

         و

 

در فصل کوچ همیشه اشک غم دوری دارند وامیـد بازگشت

 

ایا من از بی منطقانیم که می پندارند

 تمامی دنیا برای  تکریم ایشان خلق گشته

 

نه می دانم دیوانه نیستم

 

اگر بودم دیگران پی می بردند

 

اگر می خواستم دیوانگی کنم

 

اکنون به جنون نمی نوشتم

 

اما

 

اما

 

هوای گریه دارم

 

ترسی درونی بغضی سر خورده

 

گفتنیها کم نیست من وتو کم گفتیم

دیدنیها کم نیست من وتو کم دیدیم

 

اه از این روزهای بد

 

اه چرا دلم گرفته وچرا احساس پریشانی دارم

 

کاش میشد که اقاقیها از روز ازل پر بزنند وبیایند

 

بنشینند کنارم که دمی بیش نخواهم که بمانم در این دیر بلا

 

من از این قوم چه دیدم که کسی یاد ندارد لطفش

 

وکسی نیز ندیدست که افسوس خورد بر ستم وجور زمان

 

اه افسوس چه تنها شده ایم

 

اه افسوس که من ،ماشده است

 

ولی کسی بیاد ندارد که کدامین گناه باعث

 

این عقوبت دردناک شدست

+ دلنوشته های شـهـاب در چهارشنبه 13 دی1385حدودن ساعت 0:8 |

این مثنوی زیبا رو از روی یک دکلمه

تایپ کردم <