سـلام
به یاد بهشت
سالها می گذرد از حضورت درچشمهایم
شب طوفانی بود و دریا در دو قدمی
و شور شیرجه ای که به ابدیت انسان پیوسته بود
و عشق صدای فاصله هاست
چه کسی بود صدا زد امید
چه کسی بود ندا داد خدا
و من از جلوه تتحیر وجودت در آب پاک و طوفان زده
همچون مرغ دریائی گمشده د ر یک طو فان
که به دنبال مکانی میگردد امن
کاش در یلدای جدائی ثبات از دل من
چشم تو جادو می کرد فاصله را به نگاهی و تلاطم بر می داشت از دریا
و
حصاری که به اطراف خودم پیچیدم پاره می کرد کسی
فریاد رسی هم نفسی
و حضوری سر شار و عبوری آرام از درون وادی حیرت
به غریبستان وجود انسان
و به اشکستان یا گوشه تنهائی دنج زمان
در همان جا که مرا و دلم را بدست باد فراموشی داد
همنفسم در روز ازل همان روزی که قسم خورد بماند
و قسم خورد که من از این همه راه ،رنج بودن نبرم با خود سوغات
حیف او رفته حیف او مرده
نارفیق از دل من بی خبر بود انگار
یا که در دور صدائی می خواند پیاپی اورا
که بیا راهی شو
وکنون تنهائی و جدائی و صدا های درونم همه از اوست
مانده در خاطره خیس کوچه
کاش من نیز کنون بال و پر می زدم ومی رفتم
به سراغ باغ ازل به همان جائی که همگی خوش بودیم

حیف افسوس کنون آه دگر هیچ اثر بخش نباشد بر ما
ولی از دوری آن روز الست دل من مشتاقست
که ببیند روئی
روی زیبا روئی
یار خوش برخورد و دل انگیز وگوارا جامی
کاش در روز قیامت بدهند انچه به آن دلبستیم
صحیت یار و ندیمان قدیم عشقی پاک
باده ای از
تـَسـنیـم


