سـلام
ســـلام
هر کی تفاوت اولی و دومی رو می دونه خوش بحالش
یکی از دوستان به بازی شب یلدا دعوتم کرده
منم چون چند باری شونه خالی کرده بودم
ایندفعه دیگه صلاح ندیدم بی جواب بزارم
اول :
کلاس دوم راهنمائی عاشق دختر همسایمون شدم سه سال تمام بدون حتی یک کلمه حرف بین ما گذشت فقط منوط می شد به دیدارهای هر روزه دم درب خونه هامون که دیوار یکی بود و همراهی راه نسبتا طولانی خونه تا مدرسه و منتظر موندن های دم مدرسه برای برگشتن دونفره به خونه اون یکسال از من کوچیکتر بود دقیقن برای همین هر سال کتابهای من به اون میرسید سالها گذشت تا اینکه ما رفتیم دبیرستان اولین حرفی که خیلی جدی زدیم با هم دیگه اون شروع کرد
ــــ :می خوای امسال چه رشته ای شرکت کنی
گفتم : منظورت چیه
گفت :چون من تمام برنامه های درسیم رو با تو وکتابهائی که بهم می دی تنظیم می کنم
بند دلم پاره شد پس اون دختره سر به هوا و بی خیال نبوده تمام این مدت منو تحت نظر داشته
گفتم : تجربی
گفت : خوبه چون منم دوست دارم
گذشت خیلی گذشت یکبار بهش گفتم :
تو خیلی زیبائی و اونم به خنده گفت : توهم خیلی بی دست و پائی
برای ثابت کردن بی دست و پا نبودن خودم اونروز بدترین روز زندگی مردم اون محله شد
من یکم قلدر بودم و عشق ریاست البته خوب جوون بودم وجاهل
سر متلک پرونی دوتا از اراذِل محل شر به پا کردم اساسی
سه نفر بزرگتر ازخودم رو زدم بد جور و خودمم سرم شکست البته نامردی زدنم با آجر از راه دور
بگم فقط 4 تا بخیه خورد (من یکم همچی بگی نگی بد قـُـل مرادم )
امــّا گذشت خوب من یه جورائی توی محل دیگه برا ی خودم برو بیا داشتم
اسم من روی اون دختر موند خودمم بدم نمیومد خانواده ها هم موافق بودن
تا اینکه پدرش که پاسدار بود و تو کمیته ، توی زاهدان توی درگیری با اشرار مشکل عصبی پیدا کرد
و حتی منو تهدید می کرد که اگر دست از سر دخترش برندارم یه بلائی سرم میاره
ولی بخدا قسم من حتی دست د خترش رو توی دستم نگرفته بودم
حتی توی این چند سال فراتر از شما نرفته بودم
بهم برخورد
دوماه بعد اون دختر با پسر یکی ازخانواده هائی که جدیدن توی محل ما اومده بودن ویه هوا از من گنده مونده تر بود
نامزد شد
نمی دونستم توی خیابون دیدمش و ازش در مورد اون پسر پرسیدم
گفت : بتو چه از تو با عرضه تر بود تازه قابل اتکا ترم هست
چون لات و آ سمون جل بود پسره تو کار مواد بود من می دونستم اما اونا نه شایدم آره
از اون محل رفتیم اما هنوز هم گاهی سری به اون محل میزنم
دلم میسوزه برای خودم و برای اون دختر
پسره تنهاش گذاشت و رفت
دوم:
ببخشید یکم دراماتیک شد
سال دوم راهنمائی بود من همیشه بچه تخصی بودم البته هیچ کس باورش نمیشه
به ظاهر مودب با شخصیت و ساده اهل کتاب و گوشه گیر ( دِ نیس شیطونه بود )
توی شهرک شیشه های تجاری رو با نارنجک اکلیل سرنج اوردن پائین
من رو هم گرفتن بردن دفتر مدرسه
چون مدیر مدرسه مدیر انتظامات شهرک هم بود منو دید گفت ایشون بهترین شاگرد مدرسه است
هم ممتازه هم سربزیر این شد که تا آخر مردسه راهنمائی همه به خونم تشنه بودن
آخـــه من تخصصم مواد منفجره بود همه اینو می دونستنن بجز مدیر محـتـرمـمون
سوم :
یه خاطره جالب دیگه از دوره راهنمائی
توی مدرسه آزمایش کوه اتشفشان رو داشتیم همون که همش میسوزه
وگدازه میده بیرون منم شیطنت کردم یکم از مواد برداشتم که بیارم خونه
بجای کم بودشم یکم گوگرد زرد و سرنج و یکم فسفر سفید بهش اضافه کردم هیچ کس نفهمید
اما ساعت بعد ازمایشگاه مدرسه : « بـــــُـــــوم »
چهارم:
توی طول دوره دبیرستان من رئیس تشکیلات انجمن اسلامی و بسیج مدرسه بودم
هنوزم کسی نتونسته توی رفقا رکورد سلاح منو بزنه (کلاشینکف با چشم بسته تا مخزن گاز 2:45 )
خوب اینا همش باعث میشد که هیچ وقت درب مدرسه روی من بسته نباشه
حتی اگر بجای ساعت 7 صبح ساعت 9 میومدم
یه روز یه کار خیلی خیلی بد کردیم
ناظممون اقای پاشا بود یا کسروی یادم نیست (مال 10سال پیشه)
یه موتور وسپا داشت وماهم همیشه کش میرفتیم و سوارش میشدیم
اون روز خیلی سواری از موتور گرفتیم
اون بنده خدام بچه نداشت واسه همین به رومون نمی اورد
خوب چشمتون روز بد نبینه تو زمستون تو جاده شمرون سمت سوهانک بنزین تموم کرده بود و یکساعت پیاده رفته بود
دلم بحالش خیلی سوخت اما هیچ کس حتی خودشم باورش نشد کار من بوده
(محبوبیت رو حال می کنی ) هنوزم شرمندشم
پـنـج :
یه خاطره تلخ تلخ بدتر از اولی
سال 1378 بود تیرماه برای گرفتن کارت دانشگاه آزاد رفته بودم
من حوضه کارت گرفتنم شریف بود
از جلوی دانشگاه رد شدم غلغله بود بگیر و ببند
توی انقلاب محشر به پا بود در رفتم یکی از برادرای محترم منو دید و افتاد دنبالم
من و رفیقم با موتور سیکلت اونا با تویوتا کرولا و چراغ گردون عین فیلمای هالیوود
خلاصه بگیر و ببند در رفتیم اینم بگم که توی جوب قایم شدم پاک لباسام گلی و کثیف شد
البته خاطره تلخ مربو ط به دوستمه بهنام .... عزیزم
یکی از دوستام بهنام دانشجوی سال اول پزشکی بود شهید بهشتی
سیاسی خفن عشق پان ایرانیست فامیل دور مرحوم فروهر ملی مذهبی و متفکر
خیلی بزرگتر از سنش بود توی اون قضایای کوی دانشگاه گم شد
سه هفته بعد دیدمش قدش خمیده دمپائی پاش بود سیگار میکشید و
دوهفته ای بود ظاهرن که اصلاح نکرده بود و دوش نگرفته بود
بهنام کسی که حتی توی خونشون روبدوشامبر می پوشید و حتی از بوی سیگار متنفر بود
نامزدش جزو مفقوده های 18 تیر بود هنوز اخرین نگاهش تو چشمم
صداش کردم :
بهنام بهنام
برگشت با صورتی تکیده و قد وقامت آویزون و بهم ریخته گفت :
بهنام مــُرد
بـهــنــام مـــُرد
بـهــنـــام هـــا مـــُـردند
ببخشید که پــُر گوئی کردم
کسی ام نمونده برای بازی
متشکرم از