تبليغاتX
عاشـقانه هـاي شـهـاب

بسم اللهّ

 

یا فالق الحب

 

 

سـلام

 

 

1385

 

سالی بود عجیب در زندگی من

 

خوب برای هر کسی ممکنه خصوصیات خودش رو داشته باشه ولی برای من هم ...

 

خدمتم تموم شد

 

یک عالمه دوست خوب پیدا کردم و کلی تجربه

 

یک رابط به ظا هر نا موفق داشتم

 

یعنی آخرش ختم به ازدواج نشد

 

اما این لایه روئی و قابل مشاهده اون رابطه بود

 

پاک بود پاکتر از هر تو ضیحی و عمیق اما

 

بقول معروف « نیمه گمشده من نبود »

 

خیلی چیزها بهم آموخت مثل

 

صبر ، تعلق خاطر ، لذت های دونفره بی کلام از دیدن مناظر ، درک حسهای مشترک

 

بی قراری های عاشقانه ، توکل ، و دعای زیاد و رابطه مشترک با خدا و دعاهای دوطرفه

 

و ترس و تلاش برای حفظ وضعیت موجود

 

و خوب

 

یکمی هم غرور

 

بقول فروید :

 

« عجب موجودیست انسان که تا می فهمد مورد علاقه دیگرانست قدرت جادوئی میگیرد »

 

کار پیدا کردم کاری که زندگیم رو تغئیر داد و راهم رو برام مشخص کرد

 

من آدم کارهای دولتی و ساعتی و ماشینی نیستم پس باید فکر یه کار دیگه باشم

 

و

 

وداع

 

راه بهشت

 

رفتن اون دختر بزگترین چالش زندگی من بود

 

تا مدتها دلیلش رو نفهمیدم

 

محکومش کردم پشت سرش بد گفتم ناله و نفرین کردم

 

امـــّــا

 

دلیلش رو نفهمیدم

 

اگر میخوای حال من رو بفهمی می تونی ( زهـــیــر ) « پائولو کوئیلیو » رو بخونی

 

و بعد

 

فهمیدم که نباید خودم رو زود و به این زودی درگیر زندگی ساکن و کاراهائی برای حفظ وضعیت موجود می کردم

 

پیام اون ماجرا همین بود :

 

حــرکـت

 

شروع دوبــــاره   و   تلاش مستمر

 

 

حالا توی این روزهـــای آخــر سالی این چنین عجیب

 

بعد این همه تجربه گرون

 

واقعن گرون بود ولی با هیچ قیمیتی نمی شد از کسی بخریش

 

من با شهاب پارسالی چقدر متفاوتم و حالا من  راهی تازه رو جستجو می کنم

 

توی این مدت چند نفری بودن که مثل راهنما و مشاور برام عمل کردن

 

از همشون تشکر می کنم

 

اگر اسم کسی جا افتا د منو ببخشه

 

از این دوستان خیلی متشکرم

 

 

خـزان ، نـرگسی ، بــهـار، پـیـام ، مـهـرداد ، سـعـید ، نـگـار ، زهـره ، مـسـیح عزیز ،

مـریم ، تــرانــه ، یه دوست گل مریم ، رهــا ، فرزانه ، استاد شریفیان عزیز

نـدای آسمونی مهربون ، هــالــه عزیز «علی رغم مشکلات خودش » ، مهدی عزیز ، ایلیا ی مهربان  ، یک حوا ، نی لا ، آکیا ، بوتیمار ، زهـرا ، مارال ، مولود ، مهناز ، پرستو دوست همیشه خاموشم ، صهبا با سر نزدن هاش ، سـپـهر و   ................................................

 

نمی خوام اسم وبلاگم رو عوض کنم

 

امــّــا سعی می کنم

 

عــاشــقــانه تــر بنویسم

 

دعام کنید

 

و پیشاپیش سال نو همتون مبارک

 

 

ببخشیداگر من کمی ناشکیبم

 

غریبم در این سزمین منم غریبم

 

غریبم خودم را هم نمیشناسم گاهی آخر

 

چگونه بدانم قدر دیگران را من آخر

 

 

همتون ببخشیدم که بعضی وقتا چشماتون رو بارونی کردم

 

ببخشیدم

 

ببخشیدم

 

ببخشیدم

 

ببخشیدم

 

+ دلنوشته های شـهـاب در جمعه 25 اسفند1385حدودن ساعت 19:42 |

بنام تو که می بینی اشک چشمهایم را امـّـا ....

 

 

 

یادت هست چگونه به چشمهایت خیره می شدم

 

می گفتی چرا اینگونه می نگری این دوگوی بلور را

 

می گفتم می خواهم ذخیره کنم تورا در چشمهایم برای روزهای ندیدنت

 

قرار بود من بـِروم آن روزها که عشـق تـَفحـّص و جنـوب به سرم زده بود

 

و بوی شرجـی به مشامم می خورد

 

 

 

« فلسطین وطن منـسـت و هر جا که ظلم هست وطن منست

وطن من گمشده است در میان ظلمهای هر روزه حتـی

 دخترکان بی چاره سودان خواهران منند

و

وطن من به وسـعت مـظلومیـت است »

 

این شعر( آدونیس )  نیست حتی دیگر شعرهای محبوبت را فراموش کرده ام

 

چندی است شبها خوابت را می بینم دوباره دچار چشمهایت میشوم

 

می دانی که تو مرده ای اما دلم می خواهد چنگ در شبک موهایت بزنم

 

و بو کنم عطر نفسهای بهشتی ات را با اینکه می دانم مرده ای

 

کاش می توانستی مرا هم با خودت ببری

 

که بعد از تو چشم روزگار تنگست و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

 

امروز ساز که بدست گرفتم

دستانم غریبه بودند و انگشتهایم میهمانهای دم دری

 

دیگر حتی ساز نمی توانم بی چشمهایت بزنم

 

باور می کنی هنوز « هنوز گل گلدون من » را از روی کتاب میزنم

 

یاد تو می افتم می گفتی :

 

« اه چقدر خنگی تو دوتا نت رو نمی تونی حفظ کنی

 

چطور می خوای منو تا ابد در نگاه جاودان کنی  »

 

 

هنوز طعنه هات توی گوشمه و تا مغز استخونم میرسه

 

بعد از تو به خودت سوگند هیچ کس را دوست نداشتم

 

اگر دوست داشتم به اندازه تو نداشتم

 

اگر عاشق شدم بازیچه بودم و بازی می کردم به یاد تو

 

 

از تو بـُتی دارم که هر کس را به شکلش خوب می آرایم

 

و انگه می اندیشم که هیچش نیست شـُبه ای با چشمان مست تو

 

و هیچ نگاهش نمی ماند به نگاهت و انگاه است که وا می خورم از همگان

 

عتیقه شدم و هیچ موزه ای حاظر نیست یک جوان با قلبی 70 ساله را بایگانی کند

 

حتی در زباله دان تاریخ

 

شاید باید من بعد از تو می آمدم

 

نـگذا شتنـد نـشد

 

بخدا نشد عزیزکم لحظه لحظه ثبت در ذهنم است نشد می خواستم بیایم

 

نـگذا شتنـد نـشد

 

 

حالا دلم هوای تو را می کند هر روز و هر ساعت و هر لحظه

 

اگر راست بگویم فقط تو را و آخرین نگاهت را به یاد می آورم

 

هیچ روزی بعد تو خوش نبود

 

همیشه می گفتی :

 

« پرستو تنها عاشقی است که به هوای برگشتن یارش

ویرانه های گذشته را کاخ نو می کند »

 

 

امــــــّـــا

 

حالا این من پرستوی بی تاب تو بیا کاخ ساخته ام برایت اما

 

تو هرگز بر نخواهی گشت و من بالم شکسته است

 

و کوچ آغاز شده است و من جا ماندم

 

نـگذا شتنـد نـشد

 

 

+ دلنوشته های شـهـاب در دوشنبه 21 اسفند1385حدودن ساعت 23:53 |

سـلام

 

ســـلام

 

 

هر کی تفاوت اولی و دومی رو می دونه خوش بحالش

 

یکی از  دوستان  به بازی  شب یلدا  دعوتم کرده

 

منم چون چند باری شونه خالی کرده بودم

 ایندفعه دیگه صلاح ندیدم بی جواب بزارم

 

 

اول :

 

کلاس دوم راهنمائی عاشق دختر همسایمون شدم  سه سال تمام بدون حتی یک کلمه حرف بین ما گذشت فقط منوط می شد به دیدارهای هر روزه دم درب خونه هامون که دیوار یکی بود و همراهی راه نسبتا طولانی خونه تا مدرسه و منتظر موندن های دم مدرسه برای برگشتن دونفره به خونه اون یکسال از من کوچیکتر بود دقیقن برای همین هر سال کتابهای من به اون میرسید سالها گذشت تا اینکه ما رفتیم دبیرستان اولین حرفی که خیلی جدی زدیم با هم دیگه اون شروع کرد

 

 ــــ :می خوای امسال چه رشته ای شرکت کنی 

 

گفتم : منظورت چیه

 گفت :چون من تمام برنامه های درسیم رو با تو وکتابهائی که بهم می دی تنظیم می کنم

 

بند دلم پاره شد پس اون دختره سر به هوا و بی خیال نبوده تمام این مدت منو تحت نظر داشته

 

گفتم : تجربی

گفت : خوبه چون منم دوست دارم

 

گذشت خیلی گذشت یکبار بهش گفتم  :

تو خیلی زیبائی و اونم به خنده گفت : توهم خیلی بی دست و پائی

 

برای ثابت کردن بی دست و پا نبودن خودم اونروز بدترین روز زندگی مردم اون محله شد

 

من یکم قلدر بودم و عشق ریاست البته خوب جوون بودم وجاهل

 

 سر متلک پرونی دوتا از اراذِل محل شر به پا کردم اساسی

 

سه نفر بزرگتر ازخودم رو زدم بد جور و خودمم سرم شکست البته نامردی زدنم با آجر از راه دور

 

بگم فقط 4 تا بخیه خورد (من یکم همچی بگی نگی بد قـُـل مرادم )

 

امــّا گذشت خوب من یه جورائی توی محل دیگه برا ی خودم برو بیا داشتم

اسم من روی اون دختر موند خودمم بدم نمیومد خانواده ها هم موافق بودن

تا اینکه پدرش که پاسدار بود و تو کمیته ، توی زاهدان توی درگیری با اشرار مشکل عصبی پیدا کرد

 

و حتی منو تهدید می کرد که اگر دست از سر دخترش برندارم یه بلائی سرم میاره

ولی بخدا قسم من حتی دست د خترش رو توی دستم نگرفته بودم

 حتی توی این چند سال فراتر از شما نرفته بودم

 

بهم برخورد

 

دوماه بعد اون دختر با پسر یکی ازخانواده هائی که جدیدن توی محل ما اومده بودن ویه هوا از من گنده مونده تر بود

نامزد شد

نمی دونستم توی خیابون دیدمش و ازش در مورد اون پسر پرسیدم

 

گفت  :   بتو چه از تو با عرضه تر بود تازه قابل اتکا ترم هست

 

چون لات و آ سمون جل بود پسره تو کار مواد بود من می دونستم اما اونا نه    شایدم آره

 

از اون محل رفتیم اما هنوز هم گاهی سری به اون محل میزنم

 

دلم میسوزه برای خودم و برای اون دختر

 

پسره تنهاش گذاشت و رفت

 

دوم:

 

 

ببخشید یکم دراماتیک شد

 

سال دوم راهنمائی  بود من همیشه بچه تخصی بودم  البته هیچ کس باورش نمیشه

 

به ظاهر مودب با شخصیت و ساده اهل کتاب و گوشه گیر ( دِ نیس شیطونه بود )

 

توی شهرک شیشه های تجاری رو با نارنجک اکلیل سرنج اوردن پائین

من رو هم گرفتن بردن دفتر مدرسه

 

چون مدیر مدرسه مدیر انتظامات شهرک هم بود منو دید گفت ایشون بهترین شاگرد مدرسه است

هم ممتازه هم سربزیر  این شد که تا آخر مردسه راهنمائی همه به خونم تشنه بودن

 

آخـــه من تخصصم مواد منفجره بود همه اینو می دونستنن بجز مدیر محـتـرمـمون

 

سوم :

 

یه خاطره جالب دیگه از دوره راهنمائی

 

توی مدرسه آزمایش کوه اتشفشان رو داشتیم همون که همش میسوزه

 

وگدازه میده بیرون منم شیطنت کردم یکم از مواد برداشتم که بیارم خونه

 

بجای کم بودشم یکم گوگرد زرد و سرنج و یکم  فسفر سفید بهش اضافه کردم هیچ کس نفهمید

 

 اما ساعت بعد ازمایشگاه مدرسه  : « بـــــُـــــوم »

 

 

چهارم:

 

توی طول دوره دبیرستان  من رئیس تشکیلات انجمن اسلامی و بسیج مدرسه بودم

 

هنوزم کسی نتونسته توی رفقا رکورد سلاح منو بزنه (کلاشینکف با چشم بسته تا مخزن گاز 2:45 )

 

خوب اینا همش باعث میشد که هیچ وقت درب مدرسه روی من بسته نباشه

 حتی اگر بجای ساعت 7 صبح ساعت 9 میومدم

یه روز یه کار خیلی خیلی بد کردیم

ناظممون اقای پاشا بود یا کسروی یادم نیست (مال 10سال پیشه)

یه موتور وسپا داشت  وماهم همیشه کش میرفتیم و سوارش میشدیم

 اون روز خیلی سواری از موتور گرفتیم

اون بنده خدام بچه نداشت واسه همین به رومون نمی اورد

 

خوب چشمتون روز بد نبینه تو زمستون تو جاده شمرون سمت سوهانک بنزین تموم کرده بود و یکساعت پیاده رفته بود 

 

دلم بحالش خیلی سوخت اما هیچ کس حتی خودشم باورش نشد کار من بوده

 

(محبوبیت رو حال می کنی )  هنوزم شرمندشم

 

 

 

پـنـج :

 

 

یه خاطره تلخ تلخ بدتر از اولی

 

سال 1378 بود تیرماه برای گرفتن کارت دانشگاه آزاد رفته بودم

 

من حوضه کارت گرفتنم شریف بود

 

از جلوی دانشگاه رد شدم غلغله بود بگیر و ببند

 

توی انقلاب محشر به پا بود در رفتم یکی از برادرای محترم منو دید و افتاد دنبالم

 

من و رفیقم با موتور سیکلت اونا با تویوتا کرولا و چراغ گردون عین فیلمای هالیوود

 

خلاصه بگیر و ببند در رفتیم اینم بگم که توی جوب قایم شدم پاک لباسام گلی و کثیف شد

 

 

البته خاطره تلخ مربو ط به دوستمه  بهنام  .... عزیزم

 

 

 

یکی از دوستام    بهنام    دانشجوی سال اول پزشکی بود شهید بهشتی

 

سیاسی خفن عشق  پان ایرانیست فامیل دور مرحوم فروهر ملی مذهبی و متفکر

 

خیلی بزرگتر از سنش بود توی اون قضایای کوی دانشگاه گم شد  

 

سه هفته بعد دیدمش قدش خمیده دمپائی پاش بود سیگار میکشید و

 

 دوهفته ای بود ظاهرن که اصلاح نکرده بود و دوش نگرفته بود

 

بهنام  کسی که حتی توی خونشون روبدوشامبر می پوشید و حتی از بوی سیگار متنفر بود

 

نامزدش جزو مفقوده های 18 تیر بود هنوز اخرین نگاهش تو چشمم

 

صداش کردم :

 

بهنام   بهنام

 

برگشت با صورتی تکیده و قد وقامت آویزون و بهم ریخته گفت :

 

بهنام مــُرد

 

بـهــنــام مـــُرد

 

بـهــنـــام هـــا مـــُـردند

 

 

ببخشید که پــُر گوئی کردم

 

کسی ام نمونده برای بازی

 

متشکرم از