بنام او
سـلام
این نوشته کاملن شخصیه
و نمی خوام هیچ کس برام نظر موافق و مخالف بده
اینجا می نویسمش چون ما آدمها ذاتن فراموش کار هستیم و
من هم یه آدمم اونم از اون فراموشکارهای بدش
جمعه شب ساعت 23
امشب یه فیلم از تلویزیون پخش شد
« دریای درون » اثـر « الخاندرو آمـنـابـار »
فیلم ساز خوش فکر اسپانیائی
خوب موضوعش چی بود
« خـــودکــُشــــی »
ولی یه چیز خیلی مهمه
کـــــه
نـخـواهـیـم به خاطر دوست داشتن هامـون
دیگران رو مجبور کنیم به کاری که دوست ندارن
مثلن کسی رو که عـاشـق مـرگ و نیستـی هست رو به زندگی مجبور کنیم
اونم چون فقط دوستش داریم ویا نقطه اتـکـای ما تـوی زنـدگـی هستش
داشتـم فکـر مـی کـردم هر کدوم از ما از یکی دوتا مطلب توی زندگیمون
پیش زمینه ذهنی داریم مثبت یا منفی
ولی داریم
ومهم ترینشون و شاید اصلی ترینشون اینه
ازدواج
آره ازدواج
مثلن خود من یه آدم ( نمی دونم چرا سعی میکنم همش بگم منم آدمم )
آره می گفتم یه آدم حساس زود رنج احساساتی رو ماتنتیک پـُر تـوقعم
که چون یکم آشپزی و خونه داری بلدم ( درحد زندگی مجردی بدون مشکل )
یکم بیش از دیگران روی غذام و مثلن کارهای خونه و یا خیلی چزهای دیگه حساسم
پس یه نتیجه گیری ساده به من میگه که من مثلن
با یه دختر تازه کدبانو که برنجش کته میشه
یا آشش شور و بی نمک یا لباسها رو به طریق کـوبیسـم رنگ می کنه
حتمن و حتمن به مشکل می خورم
خوب از ادمهائی که اهل ادبیات و شعر و منطق و فلسفه هم نباشن هم که هیچی ....
و در ضمن دوست دارم شریک زندگیم یه ادم با کلاس باشه که مثلن بدونه استیک رو با چی
و یا رست بیف رو با چی و یا پاته جگر غاز رو با چی می خورن
اودیپوس کی بوده
و یا
اولین سیاست مدار امریکائی کی و کجا بدنیا اومده
ومکاتب رو شنفکری چند تا هستن
در ضمن مومن و با خدا هم باشه و از یه خانواده اصیل و متشخص
و اصولن ادم که قناعت رو هم بلد باشه و هم پول خرج کردن رو
مد روز و اجتماعی با حیا و ترجیحامودب و کمی هم زیبا
خوب معلومه هیچ وقت همچین آدمی رو پیدا نمی کنم این یه حقیقته
خوب منم می رم تو فکر
و بعد شروع می کنم یکی یکی ادمهای توی زندگیم رو بررسی می کنم
می بینم هیچ وقت و یا هرگز به اون آدم نمی رسم نتیجش چی میشه
میشه اینکه شاید هرگز ازدوا ج نکنم
البته دلیلش دقیقن آزاد اندیشی منه
چون من می دونم اگر همچین کسی رو پیدا نکنم
فقط عمر یه انسان دیگرو تلف کردم
و این میشه که اون غم همیشگی ناشی از انزوای مطلق من
توی همه این 145 تا نوشته توی بلاگفا
و اون همه نوشته های من توی ویلاگهای دیگه
و
غم ملموس ناشی از عدم رضایت از خویشتن
سرگردانم توی همه کارهام ، نوشته هام
و
شعرهام و حتی نمایشنامه هائی که بعضی هاشون رو بعد از دوبار ویرایش و بازنویسی
توی یه شب زمستونی با یه دوست قدیمی آتیش زدیم تا گرم بشیم
خوب اینم کل زندگی من عریان و بی پرده
برای همه اونهائی که سالهاست محترمانه با نامه ، ای میل ، و یا آف لاین و کامنت می پرسن
هِی پسر چه مرگـتـه
چرا هَمش رو اعصابمونی
منم این رونوشتم شاید بار وجدانی خودم رو کمی فقط کمی کم کنم
کاش جـوابـگـو بـوده بـاشـه
پ.ن
1-اضافه کنید به مطالب بالا خنجر از دوست و دشمن خوردن رو
2- و ناشکری مدام من رو که از بد ترین بنده های خدام
3- راستی اگر ناراحت شدی ببخش
امــّا حقیقت همیشه تلـخـه
![]()
![]()
![]()
![]()
