هـو الحق
یکشنبه 13/3/86
روز خوبی بود نه اینکه خیلی هم خوب باشه امــا ....
بالاخره یه پولی رو که باید زنده می کردیم زنده کردیم آخرین روز کلاسهای پرورش ماهی بود .
اومدنه به پیام گفتم نمی دونم چرا اصلن دیگه هیچی خوشحا لم نمی کنه ،
گفت : آره حتی گرفتن حـَقـمـون
گفتم شاید خیلی پر رو و پر توقع شدیم
اما بعدش گفتم نه
فقط یه دلیل داره : مشکلات اینقدر جلوی چشام رو گرفتن که دیگه چیزی نمی بینم
« خـدایـا ، بصیرت دیدن خوشبختی پنهان در دیدن پر زدن پروانه ها را در من برو ز ده »
دوشنبه 14/3/86
دوسال پیش بود ، آره دوسال شد
یه اشتباه ساده مسیر زندگیم رو عوض کرد
یه تصادف باعث شد شاید من یه سری دوستای تازه پیدا کنم
و یک عا لمه موقعیت کاری متفاوت
و بعد ولش کن
صبح تو خواب وبیدار خودم بودم باخودم قرار گذاشته بودم که تعطیلی استراحت مطلقم باشه
حتی به بابا گفتم من شمال نمیام ، 
می خوام تا شب بخوابم اینقدر بخوابم که بازم بیدارشم و دوباره بخوابم
امـــا .... 
ساعت 30: 7 مامان بیدارم کرد
- چی شده ؟
- هیچی ما داریم میریم ، یعنی من بجای تو دارم با بابا میرم شمال
- هـان ؟ ! ! !
هیچی دیگه عشق و حال بعد دوماه کلاس فشرده هر روزه هم تباه شد
بد جور عیشم منقش شد
تا شب مجبور شدم خیلی کارها رو بکنم که اصلن تصمیم گرفته بودم نکنم
غذا درست کردم برای شام ( ناهار رو مامان پخته بود )
بدترین قسمت در آشپزی برای من همیشه فقط یه قسمتش بوده
چی بپزم ؟ با لاخره تصمیم گرفتم البته با اجازه از خواهران محترم
و ارباب های همیشگی خونه 
مــا کـــارونی ( اونم اسپاگتی )
و برای فردا هم غذای پیک نیکی چون خواهرم بازم کلاس داره
خوب دوشنبه هم تباه شد 
سه شنبه 15/3/86
ساعت 5،45 بود بیدار شدم
صبحانه درست کردم برای ناهارشم کـو کـو درست کردم و بردم رسوندمش ایستگاه
خوب امروزم که تباه شد
نون خریدم و برگشتم
و خوب اون یکی هم ساعت 9 بود در کمال آرامش بیدار شد و صبحانه آمادش رو خورد
خوب تو دنیا حداقل اگر یه کار رو خوب بلد باشم خونه داری هستش
گاهی حسرت می خورم کاش دختر می شدم 

حداقل پرستار بچه خوبی می شدم 
می تونی با خیال راحت یه خونه و چند تا بچه رو برای مدت طولانی به من بسپری
و وقتی برگردی مطمئن باش بچه ها از برگشتنت زیاد خوشحال نمی شن
شــب
یه کاپوچینو توی کوچه در حال آب دادن به درختها
( همیشگی ترین و مورد علاقه ترین کار من )
و بعدشم بازم خلاف نظر پزشک معا لج محترم - قـلـیـون – وای چه کیفی میده
هم قلیون هم کنف کردن متخصص ریه
دو سال پیش بود گفت :
حتی یک نخ سیگار = مرگ تا حداکثر شش ماه دیگه !!! 
اما تو این شش ماه گذشته .............
بوده شبهائی که حد اقل تا صبح چهار دفعه آتیش سر قلیون رو تازه کردم اما سیگار نه .
خوب چه میشه کرد .
چهار شنبه 16/3/86
دوباره این مسیر طولانی تموم نشدنی تهران ـــــ کـرج
انگار تا آخـر دنیا این راه آهن ادامه داره و .............
خوب ، نمی دونم چرا بر نگشتم و موندم تا بعد از ظهر ولی
آرام ترین خـواب عمرم رو تو اون آلاچیق کردم
خیلی حماقت آمیز ه :
« اما انگار توی بغل قشنگترین فرشته زمینی خدا خـوابیـده بـودم » 

مثل یه بچه آروم 
پنج شنبه 17/3/86
سیل گریه های چند ماه ذخیره شده بازم تو قطعه های مختلف
آخه لا مـذ هـب ها حداقل تو بهشت زهرا خاکش می کردین
من که نمی تونم همش برم از اطلاعات بپرسم و اونا بگن
« اطلاعات مقبره های خصوصی رو نمی دیم به کسی ،
تازه همچین اسمی اینجا نداریم »
هـفتـه تموم شـد
جمعه هم کـه هنوز نیـومـده 
امــــــــّــا
شاید این جمعه بیاید شاید 

+ دلنوشته های شـهـاب در جمعه 18 خرداد1386حدودن ساعت
2:23 |