تبليغاتX
عاشـقانه هـاي شـهـاب

 

 

بســـــــم الله الــرئــوف الرحیــــــــــــم

 

 

ســلام

 

 

فــاطـمـه    =   هــمـه صـفـات کـا مــل و هـمـه خــو بــیــهــا

 

 

 

تسلــیـــت و شــرمســاری حقیــر رو از بـابـت تـاخیر در مـورد این مطلـب بپذیرید

  

 

 

یــکـــی بــود ، یـکی نبـود

 

 

امــا اون  یــکـــی  ، فقط یـکـی نبــود

 

 

هـمـه چــیز  بـود

 

و هـمـه چـیـز  هــمــو  بـود

 

و

 

هــمـــه بـود هــا ونبــود هـا بـود ،

 

 

و غـــیـــر از او هـیـچ  نبـود ،

 

و

 

هـنـوز هـــم غـــیـــر از او هـیــچ چــیــز نـیـست .

 

 

 

مــن فـــقـــــط  هـــمــــــــون  «  یـــکــــی  »  رو دارم  ،

 

 

مــثـــل تــــــو ، مــثـــل  بـقــیــــــــــه

 

 

کـــاش هـمـه ، ایـــن مـطـلـب رو بـفــهــمــن

 

 

اونــــم  خـــــیــــــلــــــــی   زوووووووووووود

 

 

آمـــیــــــن

+ دلنوشته های شـهـاب در دوشنبه 28 خرداد1386حدودن ساعت 20:17 |

هـو البـاقـی

 

سـلام

 

مـرگ

 

 

 

کوچک تر که بودم  مـرگ و مـردن  برایم دنیای عجیبی نبود

 

بچه که بودم چهار پنج ساله ،

 

فکر می کردم هر کسی که می میرد و چالش می کنند

 

برای این است که مثل  ربارب - سگ محبوب توی کارتونهایم - را می گویم

 

بعدن بروند و درش بیاورند

 

بعد بزرگ که شدم دیدم آنهائی که ادعای نزدیکی بیشتری بهمدیگر دارند

 

مرگ که پیش می آید غریبه تر می شوند

 

آنطرف تر می ایستند و سر به تا سف تکان می دهند 

 

آری

 

 

 

امـا حـالا که فکر  می کنم بزرگ شده ام بهترین دوستانم مرده ها هستند

 

آری

 

هـر وقت دلم می گیرد مـی روم بهشت زهرا

 

یادش بخیر بهترین قـرار هام با شـیـوا  سر قـبـر عـمـوش بـود

 

 

بـهـشـت زهـرا قطعات  شـهـدا قـطـعـه 28 ردیفِ

 

ردیـفِ .......

 

نکـنـه اونجام می خـوای بیـای دنبـالـم

 

نــَـه 

 

آرامشـم را ، نــَـه ،

 

 لطفن ((  آرامـشـم در مـیـان مـردگـان  ))  را بـهـم نزنـیـد

 

فـقـط هـمـیـن یـک جـای ا مـن را دارم .

 

بـگـذریـم

 

فقط مـی خـواهـم بـگـویـم :

 

حـالا مـرده هـا سـر بـراه تـر شـده اند

 

دیـگـر کـمـتـر سـراغ زنـده ها مـی آیند

 

نـَکـُنـَد ، نـَکـُنـَد  ،

 

عـزرائـیل  هـم

 

 تـازگـی هـا بـه بهـانـه اینـکـه سـرش شـلـوغ است مـا رافرامـوش کـند .

 

مـن ایـنـجـا را زیـاد دوسـت نـدارم ،

 

((  دلـم بـرای خـدا تنـگ مـی شـود گــا هــی  ))

 

پ . ن :

 

عکس اسلامی برای مرگ پیدا نکردم

 

                          شهاب

+ دلنوشته های شـهـاب در چهارشنبه 23 خرداد1386حدودن ساعت 22:35 |

هـو الحق

 

 

یکشنبه  13/3/86

 

روز خوبی بود نه اینکه خیلی هم خوب باشه امــا ....

بالاخره یه پولی رو که باید زنده می کردیم  زنده کردیم آخرین روز کلاسهای پرورش ماهی بود .

 اومدنه به پیام گفتم نمی دونم چرا اصلن دیگه هیچی خوشحا لم نمی کنه  ،

 گفت : آره حتی گرفتن حـَقـمـون

گفتم شاید خیلی پر رو و پر توقع شدیم

اما بعدش گفتم نه

فقط یه دلیل داره  : مشکلات اینقدر جلوی چشام رو گرفتن که دیگه چیزی نمی بینم

 

« خـدایـا ،  بصیرت دیدن خوشبختی پنهان در دیدن  پر زدن پروانه ها را در من  برو ز ده »

 

دوشنبه 14/3/86

 

 

دوسال پیش بود ، آره دوسال شد

یه اشتباه ساده مسیر زندگیم رو عوض کرد

یه تصادف باعث شد شاید من یه سری دوستای تازه پیدا کنم

 و یک عا لمه موقعیت کاری متفاوت 

و بعد ولش کن

صبح تو خواب وبیدار خودم بودم باخودم قرار گذاشته بودم که تعطیلی استراحت مطلقم باشه

حتی به بابا گفتم من شمال نمیام ،

می خوام تا شب بخوابم اینقدر بخوابم که بازم بیدارشم و دوباره بخوابم

امـــا ....

ساعت 30: 7  مامان بیدارم کرد

-        چی شده ؟

-        هیچی ما داریم میریم ، یعنی من بجای تو دارم با بابا میرم شمال

-        هـان ؟ ! ! !

هیچی دیگه عشق و حال بعد دوماه کلاس فشرده هر روزه هم تباه شد

بد جور عیشم منقش شد

تا شب مجبور شدم خیلی کارها رو بکنم که اصلن تصمیم گرفته بودم نکنم

غذا درست کردم برای شام ( ناهار رو مامان پخته بود )

بدترین قسمت در آشپزی برای من همیشه فقط یه قسمتش بوده 

چی بپزم ؟ با لاخره تصمیم گرفتم البته با اجازه از خواهران محترم 

و ارباب های همیشگی خونه

مــا کـــارونی ( اونم اسپاگتی )  

و برای فردا هم غذای پیک نیکی چون خواهرم بازم کلاس داره

خوب دوشنبه هم تباه شد

 

سه شنبه 15/3/86

 

 

ساعت 5،45 بود بیدار شدم

صبحانه درست کردم برای ناهارشم  کـو کـو درست کردم و بردم رسوندمش ایستگاه

خوب امروزم که تباه شد

نون خریدم و برگشتم

و خوب اون یکی هم ساعت 9 بود در کمال آرامش بیدار شد و صبحانه آمادش رو خورد

خوب تو دنیا حداقل اگر یه کار رو خوب بلد باشم خونه داری هستش

گاهی حسرت می خورم کاش دختر می شدم

حداقل پرستار بچه خوبی می شدم

می تونی با خیال راحت یه خونه و چند تا بچه رو برای مدت طولانی به من بسپری

و وقتی برگردی  مطمئن باش بچه ها از برگشتنت زیاد خوشحال نمی شن 

 

شــب

یه کاپوچینو توی  کوچه در حال آب دادن به درختها

 ( همیشگی ترین و مورد علاقه ترین کار من )

و بعدشم بازم خلاف نظر پزشک معا لج محترم  -  قـلـیـون وای چه کیفی میده

هم قلیون هم کنف کردن متخصص ریه

دو  سال پیش  بود  گفت :

 حتی یک نخ سیگار  = مرگ تا حداکثر شش ماه دیگه !!!

 

اما تو این شش ماه گذشته .............

بوده شبهائی که حد اقل تا صبح چهار دفعه آتیش سر قلیون رو تازه کردم  اما سیگار نه .

خوب چه میشه کرد .

 

چهار شنبه 16/3/86

 

دوباره این مسیر طولانی تموم نشدنی تهران  ـــــ  کـرج 

انگار تا آخـر دنیا این راه آهن ادامه داره و .............

 

خوب ، نمی دونم چرا بر نگشتم و موندم تا بعد از ظهر ولی

آرام ترین خـواب عمرم رو تو اون  آلاچیق کردم

خیلی حماقت آمیز ه :

«  اما انگار توی بغل قشنگترین فرشته زمینی خدا خـوابیـده بـودم  »

مثل یه بچه آروم  

پنج شنبه 17/3/86

 

سیل گریه های چند ماه ذخیره شده بازم تو قطعه های مختلف

آخه لا مـذ هـب ها حداقل تو بهشت زهرا خاکش می کردین

من که نمی تونم همش برم از اطلاعات بپرسم و اونا بگن

 «  اطلاعات مقبره های خصوصی رو نمی دیم  به کسی ،

    تازه همچین اسمی اینجا نداریم »

 

هـفتـه تموم شـد

جمعه هم کـه هنوز نیـومـده

 

امــــــــّــا 

 

شاید این جمعه بیاید شاید

+ دلنوشته های شـهـاب در جمعه 18 خرداد1386حدودن ساعت 2:23 |

 در کوره راهی می رفتیم

 

به درختی کهن رسیدیم

 

اندیشیدم که چه کسی به فکـر اوست

 

آیا کسی می پرسد :

 

چند سالست که تنها در این تباه شده مسیر

 

نشسته ای به انتظار

 

پرسیده آیا کسی از او چند منتظر را زیر شاخه هایت به تماشا نشسته ای

 

چند رهگذر را سایبان شده ای

 

و یا

 

چند بهار را در انتظار بهاری دیگر آغاز کرده ای

 

دیـدم تنهـائی اش قـداسـتـی دارد

 

و

 

هر کس بر او یادگار نقش کرده

 

همچون نـَقـر سـُم گـوزن بر سنگ

 

و یا ردپای آب بر کوه

 

امـّـا

 

 

 

تـک درخـت هـا کوتـاه قـدنـد و تـنـومنـد

 

شاید تنهائی دلیل خوبی نباشد برای سفت شدن چـوبـشـان

 

ولی عـیـن حقیقت است 

 

 

 

شاید این شعر مدامست بر لبان آن تک درخت تنها

 

و بر لب من هم گاهی :

 

 

ما هیچ نخواسـتـه بودیم الا وصل یاران

غـم را بـه مـا سِـپـردنـد گـفـتـند یـار خوبیست

 

 

              شــهــاب

 

 

 

+ دلنوشته های شـهـاب در سه شنبه 15 خرداد1386حدودن ساعت 10:6 |

بـنام دوســت کـه هـر چـه هـسـت

از خـزانـه بـی مـنـت اوسـت

 

 

ســفــرنـــامــــه  کـــا شــا ن

 

یـــا

 

شـــر ح درد جـــانـــکـــاه طـلــب نـدیــده هــا

 

 

جـمـعه  4/3/86

 

ساعت 15/ 5  صبح بـود که رسیدم مـیـدان آزادی تـقـریـبـن هـنـوز خـواب بـودم چون حدودای ساعت   4   بـود که از خـواب بـیـدرا شـدم نه اینکه دفـعـه اولم بـاشه صبح به اون زودی راه مـی افـتـادم ، نـه ، یکمی بـا رفـتـن مـشـکل داشتم .

 از خـدا کـه پـنـهـون نیـست از شـما چـرا پنـهـون کـنـم ، مـن اصـولـن چـنـد وقـتـی هست کـه ای

یـکـم بـفـهـمـی نـفـهـمـی مـنـزوی تـر از سـابـق شـدم ، خـوب بـگـذریـم .

قرار بـود سـاعـت حـرکـتمون حدود 6 باشـه و تـوی راه یـک عـده دیگه از دوستـان بـهـمـون ملحق بشـن  خـوب اولین کسی که دیدمش  هــالــه  بــود ، ایـن کـه اون اولین نفری بود که دیدمش زیاد مهم نیست  مـهـم اینه کـه بـعـد از تقریبن حـدود یـکســال و نـیـم ارتـبـاط از طریـق ایـنـتـرنت

ایـن اولین بـاری بـود کـه می دیدمش  خـوب این هم خصـوصـیات خـاص خـودش رو داشت .

 

قـرار بـود که حدود سـاعت 6 از ضلع شـمـالی مـیـدان آزادی راه بیفتیم که این بـعـلت عـدم آشنائی بـچـه هـا بـا مـحـل قـرار یـکـم همچین کـوچـولـو بـه سـاعـت  7:45   مـوکـول شـد .

 

تـوی مـی نی بـوس کـه بـرای سـفـر در نظـر گـرفـتـه بـودیم بـا چـندتـا از بـچـه هـا آشنا شـدیم .

و یه چـنـد تـا ئـی رو هـم کـه از قـبـل مـی شـنـاخـتـیم .

 

بـچه هـائی کـه اونـجـا دیـدمشون عـبـارتـند از :

 

نـکـیسا و سـیـا وش ( یه نکته کـوچـولـو :  مـن این دوتا دوستمون رو از همون اول صبح دیده بودم امـا چون همدیگر رو نمی شناختیم دیر تر بهم معرفی شدیم  )  بـهـار آرزو کـه هـمـراه همـسـر محتـرمش آقـا امیـن و بـراد رش حـامـد (که توی کیش زندگی می کنه ) اومده بود ،   آقـا رضــا ، سـتـاره خـانـوم ، هــالــه و دوست محـتـرمشون نـسـرین خـانـوم ، و جـنـاب اسـتـاد شـریـفـیـان عـزیـز کـه زحـمـت هـمـاهـنـگـی هـم بـا ایـشـون بـود رو زیـارت کردم . راستـی یه دوست خـوب رو فـرامـوش کـردم ، آقـا حــمــید بــَسـکه سـاکت این بـنـده خـدا و سـربه هــوا هستـم مــن .

 

 

قـرار شـد سـرراه از یـه مسـیـر انحـرافـی سمت شـهـریـار  از جـاده سـاوه بـریـم تـا بتـونـیـم  مـهـدی و سـروش عزیز رو هـم اونـجـا سـوار کنـیـم . کـه هـمـین انـحـراف مسـیـر تـقـریـبن حدود یـکـسـاعـتـی رو بـه مسـیرمـون اضـافـه کـرد . (مـهـدی جـان اینم به خـاطـر پیـچوندن خـانوادت)

 

حدودن سـاعت نـزدیـک بـه 10 بـود کـه بـه قـم مـیدان  72  تـن در ابتـدای جـاده کـاشـان رسـیدیم و اونـجـا مــحـمد آقــا  ، خــانــوم  نــرگـــســی  و  رو یـــا جـون  رو سـوار کـردیم.

 

 کــه الـبــتــه بـه پـیـشــنــهـاد بـچــه هـا یــه چــنــد لحظـه ای رو پــیــاده شـدیم تـا هـم رانـنـده استـراحـتـی کــوتـاه بـکـنه هـم بـچـه هـا کـه فـرصـت تـوی راه رو بــرای آشنـائـی و دوسـتـی مغـتـنم شـمـرده بـودن بـیشـتر بـا هـم تـبـادل عـقـاید بـکنن کـه به لـطـف دوسـتان مخصـوصن نکـیـسا جـان و همـینـطور بـهـار آرزوی عـزیـز  بـچـه هـا بـا میـوه و شـربـت آبـلیـمو کـه خـیلی هـم بـه مـوقـع بـود پـذیـرائـی شـدن .

&nb