تبليغاتX
عاشـقانه هـاي شـهـاب

 

به نام  شعور نهفته در پس معرفت حیات

 

به نام خـدا

 

سـلام

 

 

در غوغای بی حاصل نمی گنجم

 

 

حیدر یغمای نیشابوری

 

ملقب به خشتمال واقعا خشتمال بوده ودر حد اکابر درس خوانده بود. اما سرشار از مکاشفات شاعرانه ودریافتهای معنوی وتصاویر تازه از این هستی بود. شعر او یکی از نمونه های عالی جوشش شاعرانه از بطن آدمی است. در مورد او بیشتر خواهیم نوشت.

 

 

 

 

 

نهنگ موج عشقم درگل ساحل نمی گنجم

 

 

شنا باید در اقیانوسم اندر گل نمی گنجم

 

 

زبانی آسمانی دارم، اما کس نمی فهمد

 

 

حدیث قدسم اندر گوش هر غافل نمی گنجم

 

 

اگر فهم سخن یا درک من ننمود نادانی

 

 

عجب نبود که در اندیشه جاهل نمی گنجم

 

 

بیابانگرد و صحراورز دور از مردمم آری

 

 

میان شهر در غوغای بی حاصل نمی گنجم

 

 

کشم رخت سفر سوی سرای دیگری زیرا

 

 

جهان تنگ است و من شیدا در این منزل نمی گنجم

 

 

نگارم گفت بیرون کردم از دل عشق « یـغـمـا » را

 

 

بگو من مرغ کیوان رفعتم در دل نمی گنجم

 

 

 

+ دلنوشته های شـهـاب در یکشنبه 28 مرداد1386حدودن ساعت 12:46 |

 

به نـام  اقـتـدار نهفـته در پـس  خلقت کـوههای سر به فـلک سـائیده

 

 

 

ســـلام

 

 

 عظمت خالق

 

 

ماجراجویان حقیقی ، اولین کسانی بودند که تصمیم گرفتند

 

راه ها را کشف کنند .

 

کسانی که بـه نیمه راه نـرسیدند و در شکاف صخره ها سقوط کردند .

 

آنان که انگشتهای خودشان را بر اثر سرما و قانقاریا از دست دادند .

 

کسانی که دیگر هیچ اثری از آنان یافت نشد .

 

 

 

امـــا روزی کسی به بـالای آن قــلــه هــا  رسید . 

 

 

و چشمهایش نخستین چشمانی بود که آن منظره را دید ،

 

و قلبش از شادی تپید .

 

 

او خـطـر را پذیرفت ، و اکنون با فتح خـویش ،

 

 

 به تمامی کسانی که در تلاش خود کشته شده بودند ،

 

احـتـرام مـی گـذاشـت .

 

 

ممکن است افـرادی در آن پائین فکر کنند:

 

 

«  آن بالا هیچ چیزی نیست جـز یک منظره ، این کار چه لطفی دارد؟ »

 

 

 

 

اما نخستین کوه نورد می دانست لطفش چیست :

 

 

 

(( پذیرفتن مبارزه و پیش رفتن .

 

آگاهی از این که هیچ روزی به روز ِ دیگر شبیه نیست ،

 

و هر کوه  معجـزه ویژه خود را دارد ،

 

لحظه جادوئی خودش را که در آن ،

 

کیهان های کـهـن ویران می شوند و ستاره های جدید پدید می آیند ))

 

 

//////////         //////////          /////////     /////////

 

 

 

یک حکایت  کوتاه :

 

 

 

 

« جوانی و دختری ، دیوانه وار عاشق هم بودند و تصمیم گرفتند نـامـزد بشوند . »

 

 نـامـزدها همیشه به هم هدیه می دهند .

 

" جوان فقیر بود تنها دارایی اش سـاعتـی بـود که از پدر بزرگش

 

به او رسیده بود .

 

به موهای زیبای  محبوبه اش اندیشید ، تصمیم گرفت ساعتش را بفروشد

 

تا شانه نقره ای زیبایی برایش  بخـرد ."

 

"دخترک هم پـولـی نداشت تا هدیه نامزدی بخرد . پس به مغازه بزرگ ترین

 

تاجـر شـهـر رفت و مـوهـایـش را فـروخـت . با پولش ،

 

بند ساعت زرینی برای محبوبش خـریـد ."

 

 

وقتی روز نامزدی  با هـم ملاقات کردند ،

 

 

دختر برای ساعتی که فروخته شده بود ، بند ساعتی زرین به مرد جـوان داد،

 

و

 

جوان برای مـوهـایی که دیگر وجود نداشتند ، شانه ای نـقـره ای به دختر داد.

 

 

 

پ . ن :

 

 

 *-  حکایت  بالا از کتاب « کنار رود پیدرا نشستم و گریستم »

     

      نوشته  « پـائـولـو کـوئـیـلـیـو » انتخاب شده است .

 

* - یه شعر زیبا :

 

 

                    وای از غـرور تـازه به دوران رسیده ای

 

                وقـتـی مـیان طایـفـه ای پست می رود

 

                   هـر چـند مضحک است و پـُر از خنده های تلخ

 

                بـر ما هـر آنـچـه لایـق مـا هست می رود

 

+ دلنوشته های شـهـاب در چهارشنبه 24 مرداد1386حدودن ساعت 19:34 |

چـون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

 

 

شب جمعه است نمی دونم  دهم ، یازدهم  یـا چهلم مرداد

 

خیلی وقت است که دیگر فرقی نمی کند تاریخ و روزها

 

و همه چیز تقریبن اهمیت خودشو  از دست داده است و یا مثل سابق نیست

 

هنوز منتظر آن دوشنبه کذائی هستم که قرار بود ، بیاید و نیامد و سر قرار مانده ام

 

آری همچون آن توله سگ وفادار ایرلندی که می گویند

 

 ده سال تمام هر روز می رفت دم ایستگاه قطار و منتظر آن پیرمرد مهربان می ماند

 

این قدر رفت و آمد تا آخر مرد و همان جا خاکش کردند .

 

دیگر هیچ روزی اهمیت ندارد دیگر اصلن بجز دوشنبه روزی نمی ماند در هفته و تمام هفته ،

 

دوشنبه می شود و هیچ هفته ای دوشنبه ندارد . و من همچنان  منتظرم  منتظر ، منتظر ، منتظر

 

و اینقدر منتظرم که روزی دو وعده گاهی هم یک وعده غذا می خورم و........

 

روزه های  هفده ساعتی بی سحری می گیرم شاید کمی ذهنم خا لی شود زهد می ورزم و......

 

صبحانه خیال خامی بیش نیست ، صبح با اس ام اس های او شروع میشد و آفتاب با او طلوع می کرد .

 

 

…………………………..

 

حالا این روز ها خط خطی های دلتنگی من پر رنگ تر می شود و فاصله ما زیادتر و من کمرنگ تر

 

هر روز به حجم این اندوه و بغض گلو گیر افزوده می شود ،

 

دیگر حالا شاید برای هیچ کس مهم نباشد بودنم ، نبودنم   رفتنم ، ماندنم   و یا مـُردنم و .....

 

 

او که برایش مهم بود خیلی ساده رفت و بی هیچ کلامی ،

 

 

 به همین سادگی رفتی بی خدا حافظ عـزیـزم

 

سهم تو شـد روز تازه ، سهم من اشک که بریزم

 

 

تنها همدم این روزهای من یک قلب خسته است و شکسته ، یک ساز بی نوازش مانده ،

 

دو چشم اشک آلود

 

 و  « رضا صادقی » که همچنان می گوید :

 

 

  به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم

 

گله از تو نیست می دونم ، خودم اینو از تو خـواستم

 

 

خودم اینو از تو خواستم

 

 

و حالا همه خسته شده اند از من ، همه دوستان قدیمی و یاران صمیمی می گویند :

 

 

 « تـو آدم شدنی نیستی ، اون رفته داره زندگیش رو می کنه

 تو چرا نمی ری پـِی کارت ؟؟؟ »

 

 

………………………

 

هیچ کدامشان آنروز نبودند که بهار بود و هوا صاف صاف و من ،

 

آره من همین کمترین و بدترین بنده خدا « بـاران » خواستم از دریای لطف خدا

 

و باران بارید و مارا پاک از همه زشتیها و خودپسندی ها کرد ، نبودند که ببینند

 

 چه قدر شیرین است زیر باران خیس بشوی و محبوبت درون لباسهای تو گرم و خشک بماند

 

نبودند که ببینند روز آخر چه قدر واقعی،  به من دروغ گفت

 

آره به من خدای کلک و حقه بازی بین رفقا منو گذاشت و رفت و این بذر رو کاشت

 

بذر امید به اون دوشنبه لعنتی .

 

 

 

.. . . . . . . . . .

 

حالا گاهی دنبال آشنائی می گردم برای رفتن ،

 

به کجا نمی دانم ، بهشت و جهنم هیچ فرقی نداره.

 

بقول « محسن نـامـجــو » :

 

مـا را نه حـِرص  بـهـشـت و نه تـَرس  دوزخـسـت

 

یـا میگه :

 

 

    بگذار تا مـقـابـل روی تـو بـگذریم

 

دزدیده در شـمـا یـل خـوب تـو بـنگریم

 

 

. .. . .. .. . . . . . . . . .. . . . .. .. . .. . . . .

 

 

 

و گاهی تصمیم می گیرم که دیگه نه ، دیگه هیچ کس ، دیگه اصلن

 

تو همین حالم که یهو یکی توی گرامافون قدیمی نعره می کشه :

 

 

     به هـوش بـودم از اول کـه دل بـه کــَس نـسپارم

 

شـمـایـل تـو بدیـدم نـه صـبـر مـاند و نـه هـوشـم

 

 

و ساکت می شم و فقط فکر می کنم .

 

 

* پ . ن :

 

1-   کابوسهام دوباره دارن همسفر شبام میشن

 

 

2-   عاشق یک مصرع از سهرابم :

 

« هـَنـوز در سـفــرم »

 

3-راستی می خواستم بنویسم که :

 

متاسفم از تلخ نویس و این حرفا 

 

 ولــی

 

نمی نویسم چون هم من هم خودت می دونیم که این روزا وبلاگ خوب برای دیدن کم نیست

 

اگر اینجائی پس حتمن ....

 

یا مشکلی داری مثل من

 

یا وجدان دردت عـود کـرده

 

و

 

یا ........

 

حس نقطه بازی ندارم خودت جا خالی رو با هر چی دوست داری پر کن

 

+ دلنوشته های شـهـاب در پنجشنبه 11 مرداد1386حدودن ساعت 23:43 |
 

بنام او کـه رفعتش بیش از عدالتش است

 

 

هـِی مردم می خوام یه حقیقت تلخ رو بهتون بگم

 

خوب گوش کنید

 

 

 

یه نفر خوابش میاد و واسه خواب جا نداره

 

یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره

 

یه نفر میشین و پولاشو میشمره

 

می خواد امتحان کنه که داره یا نداره

 

یه نفر از بس بزرگ خونشون گم میشه توش

 

اون یکی اتاقشون واسه همه جانداره

 

بابا می خواد برای دخترش عروسک بخره

 

انتخابم می کنه اما براش پول نداره

 

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه

 

اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

 

یکی ویلای  کنار دریاشون قـصره ولی

 

اون یکی حتی تو رویاش آب دریا نداره

 

 

یکی بعد ِ مدرسه  توپ چل تیکه می خواد

 

مامانش میگه اینا گـِـرونن اینجا ها نداره

 

یه نفر تولدش مهمونی همه میان

 

یکیم تقویم واسه خط زدن روزها نداره

 

 

یکی هفته ای یه روز پزشکشون میاد خونش

 

اون یکی داره می میره خرج مداوا نداره

 

 

بعضی قلبا دنیائی واسه خودش داره

یه چیزائی توش داره که تویه دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین ادما

این یه قانون شده دیروز و فردا نداره