بـه نـام او کـه ....
بـه نـام اوکه بـی وجودش و بی حس حضورش هیچ رنجی
قابل تامل و تحمل نـیـسـت
ســلام
می خواستم ننویسم از درد ،
از رنج ،
از ...
همین شد که هیچ ننوشتم در این چند مـاه و
حالا که می نگرم :
از من فقط ننوشته هایی در ذ هنم
و
نبودن هایم در خاطر پریشان دیگران مانده است .
البته نمی دانم پریشان چه ؟
یا پریشان که ؟
امـا ،
می دانم که ، ...
نه ولش کن .
- - - - - -
حالا که خوب نگاه می کنم هیچ نمی دانم و این می دانم ها یم ،
لاف های خودپسندانه و پر طمتراقی بیش نبـوده و نیست ،
برای پوشاندن ندانسته هایم .
سالها پیش بود فکر می کردم
می توان ناتوانی در درک را ،
عدم موفقیت در برقراری رابطه ای منطقی را ،
عدم توانائی خوشحال کردن دیگران را ،
در پشت ژ ست های روشنفکری ،
پنهان کرد .
حالا می بینم ،
نمی شود .
فقط خودم را گول می زدم .
حالا که دارم این سطور را می نویسم ، هیچ کس ،
هیچ کس نیست ،
یا بهتر است بگویم : نمی دانم ، آیا کسی هست ؟
کسی که بتوان با او زیر یک طاقی ، زیر یک سقف نشست .
برای لختی آرامش و ،
بی منت و بی بدهکاری های مرسوم امروزی ،
بدرود گفت با او بدون هیچ تالمی و یا دلتنگی ای از دیروزها .
یا بی هیچ نگرانی ای از فرداها .
نـه اشتباه نـکـن ، نـه ... !!!!
من از شبه روشنفکرهای فرنگی مآب نیستم .
که پشت حرفهایم ، مرض نظر بازی و گل چینی باشد نه .
که اگر چنین فکر کنی نه به من ، به خودت بد کرده ای .
مـی دانـی ،
دوسال پیش همین حوالی بود که قلمم را زمین گذاشتم و
بیماری اعتیاد به این صفحه کلید گریبانگیرم شد .
هنوز سه سال نشده که من شروع کرده ام به دلبستن به
شکلک های مسنجر ،
تایم دیت های اورکات ،
ای میل های گروهی ،
و گروههای ای میلی .
اما در این زمان کوتاه ( که اصلن هم کوتاه نبود ) ،
یاد گرفتم که ،
وقتی دیسی می شوی ، ( از اینترنت جدا می شوی )
دوستی ها هم با همان پیغام قطع ارتباط ، قطع می شود .
آری تلخ امـا ، حقیقی است .
. . . . . . . . . . .
خودکشی شاعرانه
از روي دستخط قشنگش كه مانده بود
ديشب به احتمال قوي شعر خوانده بود
اسمش بهار بود ولي موج انفجار
پروانه هاي روسري اش را پرانده بود
پرتاب ناگهاني خون روي صورتش
چندين گل شقايق كوچك نشانده بود
وقتي پليس وارد اين اتفاق شد
چيزي براي ثبت جنايت نمانده بود
گفتند: مرد نيمة شب با دوچرخه اش
خود را به كوچه ي گل مريم رسانده بود
مي خواست اعتراف بزرگي كند ولي
زن ماشه را دو ثانيه قبلش چكانده بود
( از یک شاعر ناشناس )
------------------
می خواستم جشن تولد بگیرم ،
به سنت هم فکران و همراهان وبلاگی .
امـــا
دیدم نه هم فکر بودم و نه همراه .
نه تولدی واقع شده است.
فکر کن که یک اسب آسیا باشی .
و اتفاقن مثل من ،
آلزایمر یـا نسیان هم داشته باشی،
آنوقت ،
مثل یک عقب افتاده ذهنی میشوی .
همه تصاویر برایت در هر بار گردش به دور این آسیا ، تازه است
امـــا
تکراری اند ، ولی تو نمی دانی .
و
با دیگران که در میان می گزاری این هیجان تازگی های تکراری را ،
کم کم می فهمند تو مشکل داری .
و
یکروز بی خبر همه رفته اند ،
تو تازه خبر می شوی .
حکایت من هم همین شد در زندگی .
نمی توانم خودم را به کسی نسبت بدهم ،
یا کسی را به خودم .
امــا
کاش می توانستم بگویم :
بودند مثل من دیگرانی ،
هستند مثل من دیگرانی ،
و کاش دیگران نیز من را از خود می دانستند .
. . . . . . . . .. . . . . .
اینها را از جهت جلب ترحم ننوشته ام ،
نمی دانم شاید هم واقعن برای همین مقصود نوشته ام ،
فقط فکر می کنم یک چیز را می دانم ،
و آن اینست که :
من هنوز هم اینقدر احمق هستم که فکر می کنم :
هر کس به تو می خندد ،
و از توی لجنهای زندگی در می آوردت
آدم خوبی است . *
کاش واقعن اینطور باشد .
( شـهــاب )
-----------------------
* = رجوع کنید به داستان ( پرنده و گاو و روباه )
طمتراق – یا- تمطراق- یا - طمطراق- یا- تمتراق = پر ا فاده

