به نـام اقـتـدار نهفـته در پـس خلقت کـوههای سر به فـلک سـائیده
ســـلام

ماجراجویان حقیقی ، اولین کسانی بودند که تصمیم گرفتند
راه ها را کشف کنند .
کسانی که بـه نیمه راه نـرسیدند و در شکاف صخره ها سقوط کردند .
آنان که انگشتهای خودشان را بر اثر سرما و قانقاریا از دست دادند .
کسانی که دیگر هیچ اثری از آنان یافت نشد .
امـــا روزی کسی به بـالای آن قــلــه هــا رسید .
و چشمهایش نخستین چشمانی بود که آن منظره را دید ،
و قلبش از شادی تپید .
او خـطـر را پذیرفت ، و اکنون با فتح خـویش ،
به تمامی کسانی که در تلاش خود کشته شده بودند ،
احـتـرام مـی گـذاشـت .
ممکن است افـرادی در آن پائین فکر کنند:
« آن بالا هیچ چیزی نیست جـز یک منظره ، این کار چه لطفی دارد؟ »
اما نخستین کوه نورد می دانست لطفش چیست :
(( پذیرفتن مبارزه و پیش رفتن .
آگاهی از این که هیچ روزی به روز ِ دیگر شبیه نیست ،
و هر کوه معجـزه ویژه خود را دارد ،
لحظه جادوئی خودش را که در آن ،
کیهان های کـهـن ویران می شوند و ستاره های جدید پدید می آیند ))
////////// ////////// ///////// /////////
یک حکایت کوتاه :
« جوانی و دختری ، دیوانه وار عاشق هم بودند و تصمیم گرفتند نـامـزد بشوند . »
نـامـزدها همیشه به هم هدیه می دهند .
" جوان فقیر بود – تنها دارایی اش سـاعتـی بـود که از پدر بزرگش
به او رسیده بود .
به موهای زیبای محبوبه اش اندیشید ، تصمیم گرفت ساعتش را بفروشد
تا شانه نقره ای زیبایی برایش بخـرد ."
"دخترک هم پـولـی نداشت تا هدیه نامزدی بخرد . پس به مغازه بزرگ ترین
تاجـر شـهـر رفت و مـوهـایـش را فـروخـت . با پولش ،
بند ساعت زرینی برای محبوبش خـریـد ."
وقتی روز نامزدی با هـم ملاقات کردند ،
دختر برای ساعتی که فروخته شده بود ، بند ساعتی زرین به مرد جـوان داد،
و
جوان برای مـوهـایی که دیگر وجود نداشتند ، شانه ای نـقـره ای به دختر داد.
پ . ن :
*- حکایت بالا از کتاب « کنار رود پیدرا نشستم و گریستم »
نوشته « پـائـولـو کـوئـیـلـیـو » انتخاب شده است .
* - یه شعر زیبا :
وای از غـرور تـازه به دوران رسیده ای
وقـتـی مـیان طایـفـه ای پست می رود
هـر چـند مضحک است و پـُر از خنده های تلخ
بـر ما هـر آنـچـه لایـق مـا هست می رود
+ دلنوشته های شـهـاب در چهارشنبه 24 مرداد1386حدودن ساعت
19:34 |