تبليغاتX
عاشـقانه هـاي شـهـاب

 

به نام او که فقط خودش اندازه دوری ما از خودش را می داند

 

 

 

چند گل سرخ

 

 

به جای سلام

 

 

 

دستم سرد شده است

 

به نوشتن نمی رود

 

به خودنویس هدیه پدر نگاه می کنم

 

دلم در آتش اشتیاق نوشتن پر پر می زند

 

و

 

نوشته ها نمی آیند

 

روی زبانم کلمات ماسیده اند

 

کریس می خواند :

 

Moon light And Vodka

……..

 

…...

 

Take s me too any where

 

….

 

      

 

حالا تا هیچ کجا رفته ام و برگشتنم را به تاخیر می اندازم

 

می خواهم بنویسم می خواهم خودم را در کلمات فریاد بزنم

 

امـّـا

 

نمی شود

 

نمی توانم

 

چه بگویم

 

یا بهتر است بگویم :

 

از که بگویم ؟!

 

دیروز صبح حدود ساعت 7 بود که برگشتم

 

( همچین می گم برگشتم انگار کجا رفته بودم )

 

داشتم سرت را مثل همیشه از هجا های بی معنی خودم

 

که اسمشان را حرف گذاشته ایم پر می کردم

 

کجا بودم

 

آهـان

 

داشتم از مردمانی می سرودم که

 

نمی شناسمشان

 

یعنی ندیده ام شان

 

می دونی من هم به لذت سردرد و سردرگمی

 

مبتلا شده ام .

 

شجریان  فریاد میزند :

 

پـُر کن پیاله را کین

آب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمی برد

 

این جامها که در پی هم می شود تهی

 دریای آتش است که ریزم به کام خویش

 

گرداب می رباید و خوابم نمی برد

 

آری چنین است وضع من

 

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد .

 

می خواستم از درد و رنج ننویسم

 

امـّـا

 

همه زندگی من با این درد و رنج اجین شده

 

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

 

آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

 

. . . .  . . .  .

 

یه مدتی شاید زیاد شایدم اگر خدا خواست

 

یه مدت کوتاه دیگه وقتی برای بروز کردن وبلاگ ندارم

 

می دونی بالاخره درست شد.

 

خدا خواست تونستم بالاخره مزرعه خودم رو راه اندازی کنم .

 

کوچیکه ، ولی ،

 

 

مـال خـودمه

 

 

این خودش یه دنیاست برای من .

 

یه تیکه زمین 6000 متری که توش یه استخر زدم

 

حدودا 5000 متر برای پرورش ماهی  و

 

یه تیکه باغ که تو اون 1000 متر باغی مونده دارم می سازمش

 

یه خونه کوچولوی دواتاقه یکیش برای من

 

و

 

 یکیش برای .....

 

برای کس خاصی نیست احتمالن می کنمش اتاق کار .

 

خوب اینم یه نوعی از سرنوشته دیگه کاریش نمیشه کرد .

 

می خواستم اون اتاق کوچولو مال تو باشه .

 

امـّـا

 

تو کوچیکی اتاق رو بهونه کردی و دل کوچیک منو

 

به ارزوهای بزرگت فروختی .

 

امید وارم که بهشون برسی !

 

نمی تونم صمیمانه و از ته دل بگم که :

 

عزیزم اتاق رو برات خالی نگه می دارم

 

امـّـا

 

اگر اومدی یه روز و یه اتاق برات بس بود !

 

سعی می کنم خیلی زود خالیش کنم .

 

هر چند که خودتم می دونی من چیزی ندارم که بتونم

 

جای خالی تو رو باهاش پر کنم .

 

خوش بحال تو که ایتقدر آسون می تونی از خیابون رد بشی !

 

و مـن

 

هنوز نمی دونم کجای خیابونم و کدوم وری باید برم !!!؟؟؟؟؟

 

کاش یکی بود که باور می کرد من با اینکه چشم دارم ،

 

کورم ، و باید دستم رو بگیرن و از خیابون ردم کنن،

 

امـّـا

 

هم من و هم تو می دونیم که ،

 

من مغرور تر از اونم که این رو از کسی بخوام

 

یا

 

دستم رو به این آسونی به کسی بدم تا کمکم کنه .

 

کاش کمی می شد زندگی رو آسون گرفت .

 

یا من بلد بودم آسون تر و راحت تر زندگی کنم .

 

. . . .  .  .  .

 

پ . ن :

 

1- بهاریه اگر ننوشتم دلیلش اینه که حواسم نبود

 

و بهار بی خبر اومد و بی صدا داره رد می شه .

 

2-  از همه اونهایی که منو تحمل می کنم متشکرم .

+ دلنوشته های شـهـاب در چهارشنبه 14 فروردین1387حدودن ساعت 2:47 |

بــه نــام هــمـو  کـــه آگــاه اســت از قــلــوب مــا

 

ســلام

 

 

چند بار تا بحال احساس کرده ایم که همه کارهایمان

همه این پاکدامنی لعنتی مان ،

 همه این اصالت نداشته مان همه این جملات قصار که من ،

آره همین من پشت سر هم ردیف می کنم

 بی معنی و بی مفهوم بوده، خوبه . ؟؟

 

آره چند بار شده که فکر کنی پاکدامنیُ ،

 تولا و تبری و این چی بود اسمش ،

 

اومم ....؟

 

آهـان

 

وَرَع ( خودداری از گناه و محرمات )

 

همین احساسات و همین نخوردن هات ،

 

همین نکردن هات ، همین ندیدین هات ،

 

همین نداشتن هات ، همین نگرفتن هات ،

 

همین که اصلا  و ابدی هیچ به فکر خودت نیستی ،

 

همین که همش جور دیگرون رو می کشی اونم بی چشم داشت ،

که البته داری ، البته نه از اونا که از خــدا ، همین دیندار نمائی هات ،

 

همین زُهد مآبی هات ، همین که به نامحرم و این جور چیزها نگاه نمی کنی ،

 

همین که دلت با خــدا ست ، و دستات مال خلق خــدا تا ، گره باز کنی از کارشون ،

 

همین چیزهای  کوچیک و نگفتنی چند بار تو روز ، تو ماه یا هفته و سال ،

اومده جلو چشمت ؟

 

اصن چن بار شده خودتو رها کنی از این همه باید و نباید

 

 و برای خودت زندگی کنی ؟

 

برای خــدا زندگی کنی ؟

 

اصن شده ؟ می دونم نشده !

 

تعجب می کنی از کجا می دونم ؟

 

تعجب نکن ، من خودمم همین شکلی ام مثل تو ، مثل اون ،

مثل بقیه ،

 

 امـــّـا

 

امشب یه چیزائی تویِ مـُخـَم صوت کشید ،

 

 

مـی دونـی چـی ؟

 

 

نه ولش کن سستت نمی کنم ، نه بابا ولش کن .

 

ای چقدر التماس می کنی خوب باشه می گم :

 

 

ببین مگه خودش ، آره خودش ،

 

خود خــدا  ، آره همون خــدا ئـی که همه می پرستیمش ،

 

همون که هر کسی به یه دین آئینی میره در خونش ،

 

همون که خیلی ها از خوفش غـش می کنن و خیلیا ...

 

ولش کن حاشیه نمی رم ،

 

مگه خودش در مورد یـوسـف  نمی گه :

 

و او از روی میل و اراده باطنی می رفت که به گناه بی افتد

و ما نگذاشتیم و اورا یاری کردیم ، و لطف خـدا شامل حال اوشد .

( قــران کریم سوره یوسف -24)

 

خـوب

 

آره همین دیگه

 

همین

 

می گه لطف خـاص مـا بود که اورا از گناه بدور و بری نگاه داشت ،

 

خوب اگر لطف خاصش نباشه که نمی شه

 

خوب اگر فردای قیامت ،

 

 بعد همه این نکردن ها و نرفتن ها و ندید ن ها ،

 

خـود خــدا توی دادگاه عدلش برگرده بگه :

 

خوب بنده عزیز بعلت اینکه :

 

ما به قلب و نیت همه آگاهیم ( قرآن )

 

شما به علت اینکه همه کارات پشتش ریا بوده ،

 

 و طلب بوده و می خواستی معامله کنی ،

 

اونم با خــدا ،

 

 با بی نیاز کل ،

 

 همش باد هواست .

 

خــدا بــر مــی گـرده میگه :

 

 

از روی عـدل جـهـنـم تعطیل

 

امــّـا

 

شما محکومی تا مادام و تـا ابد

 

از روی طاقچه سفره رو نگاه کنی ،

 

نه حــور العین ، نه عسل مصفی و نه .....

 

 

ای داد بر مـن

 

یا

 

ای داد بر مــا

 

 

 

کـاش ، کـاش

 

ال اعمال و بالنیات

 

رو بفهمیم و عمل کنیم

 

و

 

یکم تفکر کنیم تو کارامون

 

ان شا ء ا...

 

 

+ دلنوشته های شـهـاب در دوشنبه 1 بهمن1386حدودن ساعت 20:59 |

بـه نـام او کـه ....

 

بـه نـام اوکه بـی وجودش و بی حس حضورش هیچ رنجی

 

قابل تامل و تحمل نـیـسـت

 

ســلام

 

 

می خواستم ننویسم از درد  ،

 

 از رنج  ،

 

 از   ...

 

همین شد که هیچ ننوشتم در این چند مـاه و

 

حالا که می نگرم :

 

از من فقط ننوشته هایی در ذ هنم

 

و

 

نبودن هایم در خاطر پریشان دیگران مانده است .

 

البته نمی دانم پریشان چه ؟

 

یا پریشان که ؟

 

 امـا ،

 

می دانم که ، ...

 

نه ولش کن  .

 

                                - - - - - -

 

 

حالا که خوب نگاه می کنم هیچ نمی دانم و این می دانم ها یم ،

 

لاف های خودپسندانه و پر طمتراقی  بیش نبـوده و نیست  ،

 

 برای پوشاندن ندانسته هایم .

 

سالها پیش بود فکر می کردم

 

می توان ناتوانی در درک را ،

 

عدم موفقیت در برقراری رابطه ای منطقی را ،

 

عدم توانائی خوشحال کردن دیگران را ،

 

در پشت ژ ست های روشنفکری ،

 

 پنهان کرد .

 

حالا می بینم ،

 

 نمی شود .

 

 

فقط خودم را گول می زدم .

 

 

حالا که دارم این سطور را می نویسم ، هیچ کس ،

 

هیچ کس نیست ،

 

 یا بهتر است بگویم : نمی دانم ، آیا کسی هست ؟

 

کسی که بتوان با او زیر یک طاقی ، زیر یک سقف نشست .

 

برای لختی آرامش و ،

 

بی منت و بی بدهکاری های مرسوم امروزی ،

 

بدرود گفت با او  بدون هیچ تالمی و یا دلتنگی ای از دیروزها .

 

یا بی هیچ نگرانی ای از فرداها .

 

 

نـه اشتباه نـکـن ، نـه ... !!!!

 

من از شبه روشنفکرهای فرنگی مآب نیستم .

 

که پشت حرفهایم ، مرض نظر بازی و گل چینی باشد نه .

 

که اگر چنین فکر کنی نه به من ، به خودت بد کرده ای .

 

مـی دانـی ،

 

دوسال پیش همین حوالی بود که قلمم را زمین گذاشتم و

 

بیماری اعتیاد به این صفحه کلید گریبانگیرم شد .

 

هنوز سه سال نشده که من شروع کرده ام به دلبستن به

 

شکلک های مسنجر ،

 

تایم دیت های اورکات ،

 

ای میل های گروهی ،

 

و گروههای ای میلی .

 

اما در این زمان کوتاه  ( که اصلن هم کوتاه نبود ) ،

 

یاد گرفتم که ،

 

وقتی دیسی  می شوی ، ( از اینترنت جدا می شوی )

 

دوستی ها هم با همان پیغام قطع ارتباط ، قطع می شود .

 

 

آری تلخ امـا ، حقیقی است .

 

 

. . .  . .  . . .  . .  .

 

 

خودکشی شاعرانه

 

 

از روي دستخط قشنگش كه مانده بود

ديشب به احتمال قوي شعر خوانده بود

اسمش بهار بود ولي موج انفجار

پروانه هاي روسري اش را پرانده بود

پرتاب ناگهاني خون روي صورتش

چندين گل شقايق كوچك نشانده بود

 

وقتي پليس وارد اين اتفاق شد

چيزي براي ثبت جنايت نمانده بود

گفتند: مرد نيمة شب با دوچرخه اش

خود را به كوچه ي گل مريم رسانده بود

مي خواست اعتراف بزرگي كند ولي

زن ماشه را دو ثانيه قبلش چكانده بود

 

                                ( از یک شاعر ناشناس )

 

------------------

 

می خواستم جشن تولد بگیرم ،

 

به سنت هم فکران و همراهان وبلاگی .

 

 

امـــا

 

 

دیدم نه هم فکر بودم و نه همراه .

 

 

نه تولدی واقع شده است.

 

 

فکر کن که یک اسب آسیا باشی .

 

و اتفاقن مثل من ،

 

 آلزایمر  یـا نسیان هم داشته باشی،

 

آنوقت ،

 

مثل یک عقب افتاده ذهنی میشوی .

 

همه تصاویر برایت در هر بار گردش به دور این آسیا ، تازه است

 

 

امـــا

 

 

تکراری اند ، ولی تو نمی دانی .

 

و

 

 با دیگران که در میان می گزاری این هیجان تازگی های تکراری را ،

 

کم کم می فهمند تو مشکل داری  .

 

و

 

یکروز بی خبر همه رفته اند ،

 

تو تازه خبر می شوی .