بـنـام او کـه عشـق را در روز هـفـتـم خلقت آفـریـد
سـلام
اینجا ایران است
اینجا گیلان است
اینجا « دُرفَـک » بام گیلان است
سر که بر گردانی آن سوتر « سوسن های چلچراغ » می شود دیدد
امـّـا
حتی صورت آنها هم به زیبائی چشم های چشم نواز تو نیست
از « تـــو » گفتم
آری
امـّـا
می خواهم همین جا ، در این آخرین امید گاه خودم ،
معنی کنم این « تـــو » را :
« تـــو » اینجا « زیبائی » معنی می شود ،
« تـــو » اینجا « عشق » معنی می شود ،
« تـــو » اینجا « انتظار » معنی می شود ،
« تـــو » اینجا « چشم به راهی » معنی می شود ،
« تـــو » اینجا « گاهی حتی » معنی نمی شود .
اینجا ایران است
اینجا هیچ کجا نیست
اصلن اینجا کجاست ،
دارم به واگویه گوئی های خودم مبتلایت می کنم ،
مرا ببخش نازنین ،
آخرین این روزها انسانها همه دیوانه شده اند ،
نه نه ببخش ، دیوانه ها انسان شده اند ،
شاید هم هر دو !!؟
اما هر کدامکه هست ، عیبی ندارد .
« تـــو » بیا ،
اگر آمدی و ما نبودیم ، آه ......
عیب ندارد .
همین که بدانیم آمدی خوشحال خـواهیم شد .
راستی دی روز یک بیت غزل سروده ام از پس سالها
آه لعنت ، ببخش که کلام بیهوده به کار میبرم
در پیش گاه تجلی لحظه ها ،
آخَر مگر از دی روز تا بحال چند ساعت و چند صد دقیقه است !!!؟
که من همه قول های خودم را و غزل هایم را فراموش کرده ام .؟
فقط می دانم قزل من بوی عطر اقاقی و یاس و سوسن نمی داد .
بوی خون می داد ،
بوی گوشت کباب شده ،
بوی دل سوخته ،
بوی اشک یتیم ،
و بوی حرم و حریم .
حیف که در بین این روزمرگی ها یا روز مرگی ها جا گذاشتمش
وگرنه تقدیم می کردمش به « تـــو » یا هر که « عـاشـق » است .


