چـون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
شب جمعه است نمی دونم دهم ، یازدهم یـا چهلم مرداد
خیلی وقت است که دیگر فرقی نمی کند تاریخ و روزها
و همه چیز تقریبن اهمیت خودشو از دست داده است و یا مثل سابق نیست
هنوز منتظر آن دوشنبه کذائی هستم که قرار بود ، بیاید و نیامد و سر قرار مانده ام
آری همچون آن توله سگ وفادار ایرلندی که می گویند
ده سال تمام هر روز می رفت دم ایستگاه قطار و منتظر آن پیرمرد مهربان می ماند
این قدر رفت و آمد تا آخر مرد و همان جا خاکش کردند .
دیگر هیچ روزی اهمیت ندارد دیگر اصلن بجز دوشنبه روزی نمی ماند در هفته و تمام هفته ،
دوشنبه می شود و هیچ هفته ای دوشنبه ندارد . و من همچنان منتظرم منتظر ، منتظر ، منتظر
و اینقدر منتظرم که روزی دو وعده گاهی هم یک وعده غذا می خورم و........
روزه های هفده ساعتی بی سحری می گیرم شاید کمی ذهنم خا لی شود زهد می ورزم و......
صبحانه خیال خامی بیش نیست ، صبح با اس ام اس های او شروع میشد و آفتاب با او طلوع می کرد .
…………………………..
حالا این روز ها خط خطی های دلتنگی من پر رنگ تر می شود و فاصله ما زیادتر و من کمرنگ تر
هر روز به حجم این اندوه و بغض گلو گیر افزوده می شود ،
دیگر حالا شاید برای هیچ کس مهم نباشد بودنم ، نبودنم رفتنم ، ماندنم و یا مـُردنم و .....
او که برایش مهم بود خیلی ساده رفت و بی هیچ کلامی ،
به همین سادگی رفتی بی خدا حافظ عـزیـزم
سهم تو شـد روز تازه ، سهم من اشک که بریزم
تنها همدم این روزهای من یک قلب خسته است و شکسته ، یک ساز بی نوازش مانده ،
دو چشم اشک آلود
و « رضا صادقی » که همچنان می گوید :
به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم
گله از تو نیست می دونم ، خودم اینو از تو خـواستم
خودم اینو از تو خواستم
و حالا همه خسته شده اند از من ، همه دوستان قدیمی و یاران صمیمی می گویند :
« تـو آدم شدنی نیستی ، اون رفته داره زندگیش رو می کنه
تو چرا نمی ری پـِی کارت ؟؟؟ »
………………………
هیچ کدامشان آنروز نبودند که بهار بود و هوا صاف صاف و من ،
آره من همین کمترین و بدترین بنده خدا « بـاران » خواستم از دریای لطف خدا
و باران بارید و مارا پاک از همه زشتیها و خودپسندی ها کرد ، نبودند که ببینند
چه قدر شیرین است زیر باران خیس بشوی و محبوبت درون لباسهای تو گرم و خشک بماند
نبودند که ببینند روز آخر چه قدر واقعی، به من دروغ گفت
آره به من خدای کلک و حقه بازی بین رفقا منو گذاشت و رفت و این بذر رو کاشت
بذر امید به اون دوشنبه لعنتی .
.. . . . . . . . . .
حالا گاهی دنبال آشنائی می گردم برای رفتن ،
به کجا نمی دانم ، بهشت و جهنم هیچ فرقی نداره.
بقول « محسن نـامـجــو » :
مـا را نه حـِرص بـهـشـت و نه تـَرس دوزخـسـت
یـا میگه :
بگذار تا مـقـابـل روی تـو بـگذریم
دزدیده در شـمـا یـل خـوب تـو بـنگریم
. .. . .. .. . . . . . . . . .. . . . .. .. . .. . . . .
و گاهی تصمیم می گیرم که دیگه نه ، دیگه هیچ کس ، دیگه اصلن
تو همین حالم که یهو یکی توی گرامافون قدیمی نعره می کشه :
به هـوش بـودم از اول کـه دل بـه کــَس نـسپارم
شـمـایـل تـو بدیـدم نـه صـبـر مـاند و نـه هـوشـم
و ساکت می شم و فقط فکر می کنم .
* پ . ن :
1- کابوسهام دوباره دارن همسفر شبام میشن
2- عاشق یک مصرع از سهرابم :
« هـَنـوز در سـفــرم »
3-راستی می خواستم بنویسم که :
متاسفم از تلخ نویس و این حرفا
ولــی
نمی نویسم چون هم من هم خودت می دونیم که این روزا وبلاگ خوب برای دیدن کم نیست
اگر اینجائی پس حتمن ....
یا مشکلی داری مثل من
یا وجدان دردت عـود کـرده
و
یا ........
حس نقطه بازی ندارم خودت جا خالی رو با هر چی دوست داری پر کن
+ دلنوشته های شـهـاب در پنجشنبه 11 مرداد1386حدودن ساعت
23:43 |