بنام او که تقدیرش از عشق قوی تر است
سـلام
نوشتن این مطالب خود بخود این قدر احمقانه است که حد نداره
می خوام یه چیزهائی بنویسم که مثل (( خـود کـشـی )) هستش
مثل اینکه سر میز یه قمار 100میلیون دلاری دلت برای حریفت بسوزه
و
بهش - آس – رد کـنی .
توی یکسال ونیم گذشته یعنی دقیقن 19 ماهه گذشته همش از
غصه و ناراحتی گفتم
مـنـو بـبـخـشـیـد
می دونی توی تـاتـر زندگی چند تا نقش وجود داره
نقش آدم خوشبخت
نقش آدم بدبخت
نقش آدم عـادی
و
از همه بد تر ، نقش آدم همیشه شکست خورده
شاید من بدون اینکه خودم بخوام یا بدونم همیشه همین نقش رو بازی کردم
نقش آدم شکست خورده لازم الترحـم رو یا لازم التـوجـه رو
امــا بسه دیگه
واقـعـن بـسـه
این وقایع شناسی یک شـکــســتــه
شکست توی مبارزه واقعیت دادن به رویا های یه مـرد
می دونید چند روز گذشته رو تو در یک نوع حالت روان پریشی بسر می برم
مثل مکاشفه بر و بچه هائی که توی سالهای دهه 70 آمـریـکا برای رسیدن به
نیروانا از اسید (( مـواد مـخـدر ال اس تی )) استفاده می کردن
توی این مکاشفه فهمیدم باید همه چیز رو قبول کنم
هر چند این پریشان گوئی ها برای کسی ارزش نداره
ولی فقط می گم و می نویسمشون تا بعدن به گناه (( یک طرفه به قضاوت رفتن ))
محکوم نشم .
می دونی این وقایع نگاری لحظاتی هستش که
(( عـشـق )) جاش رو با (( مـحـبـت ))
عوض می کرد
من مغرور بودم
نه مغرور شدم ، چـرا ؟ می خوای بدونی ؟
پس بقیه این مطلب رو بخون هـر چند طولانیه
بعضی وقتا آدم از داشتن یکنفر در کنار خودش که همه اون آدم رو
از نظر شباهت به تو بجای خـواهـرت اشتباهش می گرفتنش
و این نکته که تو به هیچ کس نمیگیش که
اون دختر تمام آرزوهات رو معنی می کرده و خود خود اونی بوده که
تو می تونستی بخوای
و این باعث غرور می شه
ولی این غرور اصلن خوب نبود چون بجای پیشرفت دادن ماها ،
ما دوتا رو نابود کرد
این خود حقیقته
چون ما به جای اینکه سعی کنیم شادیمون رو روزافزون کنیم و
بیشتر و بیشترش کنیم ، اشتباه کردیم
اون دختر خوب بود و من بخاطرش همیشه گذشت می کردم
ولی اون تو بدترین برهه زمانی به من گذشت کرد ، نه
به زندگی گذشت کرد یعنی از من گذشت و ......
این دلائل شاید کامل نباشن ولی خوب
* 1 – هیچ کدوم از ما دوست نداشتیم از هم جدا بشیم اما گاهی وقتا
بجای لذت بردن از با هم بودن افسوس گذشته رو می خوردیم
یا نگران آینده بودیم .
* 2 – هر دوی ما نا آموخته بودیم و از زندگی زندگی کردن و لذت بردن
رو یاد نگرفته بودیم . یاد نگرفته بودیم در اکنون زندگی کنیم
* 3 – من از در کنار داشتن یه دختر که فکر می کردم منو درک می کنه
لذت می بردم ( نمی دونستم منو ترک می کنه ) و برای بر آوردن آرزوهاش
که منو یه جوری منو ارضا می کرد ، تا روزی 18 ساعت کار می کردم ،
اونم چه کاری ، اسمش بود که من مهندس شهرداری هستم اما عملن
آچـار فرانسه بودم ، سر کارگر ، برقکار ، راننده و......
این باعث می شد من حس کنم به که باید قدر شناسی اون نسبت به این تلاش من
کمی بیشتر باشه ، و منو یکم متوقع تر از قبل می کرد و چون اون اصلن براش
مهم نبود ، یا این جوری وانمود می کرد ، این باعث می شد فاصله یواش یواش
بینمون بیشتر بشه ، من کم کم بد خلق تر ، ساکت تر و درونگراتر می شدم و ،
این هم اشتباه اون بود که یادش رفت باید یکم بیشتر به من محبت کنه ،
من اون روزا توی دانشگاه یه جور شخصیت اجتماعی خا ص داشتم ،
که هم سطح هام زیاد نبودن ، ما ها یه تیم بودیم که
همه کارهای دانشگاه روی فکر و ایده ما می چرخید .
من خودم عضو هیئت موسس و هیئت مدیره دوتا انجمن علمی بودم ،
همکار تو روابط عمومی ، عضو هیئت تحریره دوتا نشریه اجتماعی دانشجوعی و ......
اینارو برای بزرگ جلوه دادن خودم نگفتم امــا گفتم بدونی چقدر
باز و اجتماعی بودم و تازه نصفه همکار هام هم خانمهای متشخص و
خانواده دار بودن ولی من ..........
بگزریم
اون با دیدن این موقعیت از بدست آوردن دل یه کسی مثل من خوشحال بود
اما غرور ناشی از این خوشحالی باعث شد یادش بره که ، منم آدمم و
گاهی وقتا دلم یکم تنوع تو زندگی می خوام
خوب نفهمید این مطلب رو منم مقصر بودم چون همش گذشت می کردم .
* 4 - قطعی دونست همه چیز از طرف هر دوتامون باعث شد که ،
حتی یک درصد هم احتمال بهم خوردن این رابطه رو ندیم و ،
وقتی به مشکل خوردیم کلن خلع سلاح شدیم و یکهو جا خوردیم ،
من زود شروع کردم به ساختن آینده مشترکمون امـا ،
اولش نرفتم ببینم واقعن این که دارم براش آینده رو می سازم ،
همون آدمی هست که باید باشه ؟
* 5 – دروغ و نداشتن صداقت و پنهون کردن گذشته و واقعیت ها
باعث کدورت شد و مثل تیر خلاص عمل کرد و راه برگشت
باقی نذاشت
نمی گم حالا بهش فکر نمی کنم نـه ،
برعکس خیلی زیاد تر از سابق ،
حتی نمی تونم بگم که روی ، خواب هام ، غذا خوردنم ، نوع نگاهم ،
و حتی اعتمادم به دیگران و انسان دوستیم تاثیر منفی نگذاشته .
امــّـا
هرچی بوده تموم شده
دیگه راه برگشتی نیست
ببخش که خیلی پر حرفی کردم
** پ . ن :
نمی دونم این ممکن آخرین مطلب من باشه یا نه
ولی احتمال می دم دیگه کسی سراغم نیاد
راستی
خیلی خیلی حالم خرابه
ماه رمضون ، لیله الرغائب ، و نیمه شعبان و 25 شهریور
چنان تحمل نکردنی هست برای من که ممکنه یه بلائی سر خودم بیارم
راستی
من خیلی هم نازک نارجی نیستم اما
حدیث جهنم و دوزخ که بارها شنیده اید
دقیقه ایست تمثیلی از شب فراق یار ما